تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1781

مساهمون:

ص١٧٨١
الهى « 1 » . وابن شهرآشوب از ابن عباس روايت كرده است كه : رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در مرض وفات روزى مدهوش شد ناگاه كسى در خانه را كوبيد ، حضرت فاطمه عليها السّلام گفت : كيست كه در مىكوبد ؟ گفت : منم مرد غريبم وآمده‌ام كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم سؤالي بكنم ، آيا دستوري مىدهى كه در خانه درآيم ؟ حضرت فاطمه گفت : برو پى كار خود خدا تو را رحمت كند كه رسول خدا به مرض خود مشغول است وبه تو نمىتواند پرداخت . پس رفت وبعد از اندك زماني برگشت وباز در را كوبيد وگفت : غريبى رخصت مىطلبد كه به نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در آيد ، آيا رخصت مىدهيد غريبان را ؟ در اين حالت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به هوش بازآمد وديدهء مبارك خود را گشود وفرمود : اى فاطمه ! مىدانى كه اين كيست ؟ گفت : نه يا رسول اللّه . فرمود : اين پراكنده كنندهء جماعتهاست ودر هم شكنندهء لذتها است ، اين ملك موت است وپيش از من بر كسى رخصت نطلبيده است وبعد از من بر كسى رخصت نخواهد طلبيد وبراي كرامتي كه من نزد پروردگار خود دارم از من دستوري طلب مىنمايد ، دستور دهيد أو را كه در آيد . پس حضرت فاطمه گفت : به خانه درآ خدا رحمت كند تو را . پس داخل شد مانند نسيم تند وسلام كرد بر أهل بيت رسالت وگفت : السلام على أهل بيت رسول اللّه . پس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وصيت كرد أمير المؤمنين عليه السّلام را به صبر كردن از آنچه در دنيا از أهل جور وجفا ملاقاة نمايد وبر حفظ كردن حضرت فاطمه وبر آنكه قرآن را جمع كند
هامش
( 1 ) . خصال 370 - 371 .
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1781 | العلامة المجلسي