تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1642

مساهمون:

ص١٦٤٢
خود افروخته‌اى واگر دست از آن بردارى مىميرد ؛ پس زنجيرى در پاى من گذاشت ومرا در خانه محبوس گردانيد . پس من كسى به نزد نصارى فرستادم واز ايشان سؤال نمودم كه : أصل دين شما در كجاست ؟ گفتند : أصل دين ما در شام است ؛ پس پيغام كردم ايشان را كه هرگاه جمعى از مردم شام به نزد شما بيايند پس مرا اعلام نماييد ، گفتند : چنين باشد ، پس بعد از چند روز كه تجار شام آمدند فرستادند ومرا خبر كردند ، من گفتم كه : هرگاه ايشان كارسازى خود بكنند وخواهند كه بيرون روند مرا اعلام نماييد ، گفتند : چنين باشد . بعد از چند روز فرستادند به نزد من كه اكنون ايشان ارادهء سفر دارند ، پس زنجير را از پاى خود دور كردم وبه ايشان ملحق شدم ومتوجه شام گرديدم ، چون به شام رسيدم پرسيدم كه : بهترين علماى اين دين كيست ؟ گفتند : آن عالمي كه صاحب كنيسهء بزرگ است وأو را أسقف مىگويند أو از همه داناتر است ، پس به نزد أو رفتم وگفتم : مىخواهم با تو باشم واز تو نيكيها را ياد گيرم ، أو قبول كرد ودر خدمت أو مىبودم ؛ وأو مرد بدى بود امر مىكرد ترسايان را كه تصدقها براي أو بياورند ، وچون به نزد أو مىآوردند تصدقات را جمع مىكرد آنها را وضبط مىكرد وچيزى از آنها به فقرا ومساكين نمىداد . پس اندك زماني كه با أو ماندم أو مرد ، چون نصارى آمدند أو را دفن كنند گفتم : اين مرد بدى بود ، وايشان را مطلع كردم بر آن گنجى كه أموال صدقه را در آنجا جمع مىكرد ، پس هفت سبوى بزرگ بيرون آوردند پر از طلا وأو را بر چوبى به دار كشيدند وسنگباران كردند ، ومرد ديگر آوردند به جاى أو قرار دادند ، پس از أو نيكتر كسى نديدم ، از همهء ايشان زاهدتر بود در دنيا وعبادتش از همه كس بيشتر بود ، پس پيوسته در خدمت أو مىبودم تا وقت فوت أو شد وأو را بسيار دوست مىداشتم . چون آثار موت در أو مشاهده نمودم گفتم : هنگام رحلت تو بسوى آخرت شده مرا به كي مىگذارى كه در خدمت أو باشم ؟ گفت : اى فرزند من ! كسى را گمان ندارم بغير از عالمي كه در موصل مىباشد ، برو به خدمت أو واگر أو را دريابى حال أو را مثل حال من خواهى يافت .