تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1644

مساهمون:

ص١٦٤٤
آنجا مبعوث خواهد شد ، پس نزد آن يهودي بودم تا آنكه مردى از بنى قريظة آمد از يهودان وادى القرى ومرا خريد از آن يهودي كه نزد أو بودم ومرا بسوى مدينه برد ، چون مدينه را ديدم اوصافى كه از آن راهب شنيده بودم همه را يافتم ، پس نزد آن يهودي مدتي ماندم تا آنكه شنيدم كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در مكة مبعوث گرديده است . وچون من به قيد بندگى گرفتار بودم ، از أحوال آن حضرت چيزى نمىشنيدم تا آنكه حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به مدينه هجرت نمود ودر قبا نزول اجلال فرمود ، من در باغي از باغهاى آن يهودي كار مىكردم ناگاه پسر عمّ آن يهودي به باغ در آمد وگفت : خدا بكشد بنى قيله يعنى أنصار كه جمع شده‌اند در قبا بر سر يك مردى كه از مكة آمده است وگمان مىكنند كه أو پيغمبر است . پس بخدا سوگند كه چون نام أو را شنيدم لرزه بر من افتاد به مرتبه‌اى كه نزديك بود بر روى آقاى خود بيفتم ، پس گفتم : چه خبر است واين مرد كيست كه آمده است ؟ پس مولاي من دست خود را بلند كرد وبر ميان سينهء من زد وگفت : تو را با اينها چه‌كار است ؟ مشغول كار خود باش . چون شب شد قدرى از طعام برگرفتم ورفتم بسوى قبا به خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وگفتم كه : شنيده‌ام تو مرد شايسته‌اى ونزد تو أصحابي چند هستند وچيزى از تصدق نزد من بود براي تو آورده‌ام پس از آن تناول كن ، پس حضرت أصحاب خود را فرمود كه بخوريد وخود تناول نفرمود ، من در خاطر خود گفتم كه : اين يك صفت است از صفاتى كه راهب مرا به آن خبر داده بود ؛ پس برگشتم وحضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم داخل مدينه شد ، پس باز چيزى جمع كردم وبه خدمت حضرت آوردم وعرض كردم كه : چون ديدم تصدق را تناول نمىنمائى اين طعام را بر سبيل هديه وكرامت براي تو آورده‌ام وصدقه نيست ، پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم تناول فرمود وأصحاب حضرت نيز تناول كردند ، پس در خاطر خود گفتم : اين خصلت دوم است از آن خصلتها كه راهب بيان فرموده بود ؛ پس بار ديگر به خدمت حضرت آمدم در وقتي كه آن حضرت از پى جنازة مىرفت ودو جامهء كهنه پوشيده بود وأصحاب آن حضرت در خدمتش بودند ، پس برگرد آن حضرت گرديدم كه شايد مهر نبوت را ببينم در پشت آن حضرت ، چون به عقب سر آن حضرت رفتم به