تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1641

مساهمون:

ص١٦٤١
مىخواهى بكن كه حكم تو جارى نيست بر ما مگر در اين زندگانى دنيا ، پس مغرور مشو به طول بخشيدن خدا ومهلتى كه داده است تو را از تعجيل كردن عقوبت خود ، وبدان بدرستى كه بزودى تو را در خواهد يافت عاقبتهاى ستمهاى تو در دنيا وآخرت وبزودى از تو سؤال خواهند كرد از آنچه پيش فرستاده‌اى واز آنچه بعد از اين بر اعمال شنيعهء تو مترتب مىشود » « 1 » . وقطب راوندى به سند معتبر روايت كرده است كه سلمان گفت : من مردى بودم از أهل أصفهان از دهى كه آن را « جى » مىگفتند وپدرم رئيس آن ده بود ومرا بسيار دوست مىداشت ومرا در خانه حبس مىكرد چنانكه دختر را در خانه‌اى نگاه دارند ، ومن طفلى بودم كه از مذاهب مردم چيزى نمىدانستم بغير از گبرى كه مىديدم تا آنكه پدرم عمارتى بنا كرد وأو را مزرعه‌اى بود ، روزى به من گفت : اى فرزند ! عمارت كردن مرا مشغول ساخته است از اطلاع بر أحوال مزرعه پس برو به جانب مزرعه وامر كن برزيگران را كه چنين وچنان كنند ، وبسيار ممان وزود برگرد . پس به جانب مزرعه روانه شدم ، در اثناى راه به كليساى نصارى رسيدم وصداهاى ايشان را شنيدم ، پرسيدم كه : ايشان كيستند ؟ گفتند : ايشان ترسايانند نماز مىگزارند ، پس داخل شدم كه مشاهدهء أحوال ايشان كنم پس خوش آمد مرا آنچه ديدم از أحوال ايشان وپيوسته نزد ايشان نشستم تا آفتاب غروب گرديد ، وپدرم در طلب من به هر سو فرستاد تا آنكه شب به نزد أو برگشتم وبه جانب مزرعه نرفتم ، پس پدرم از من پرسيد : كجا بودى ؟ گفتم : گذشتم به كليساى ترسايان وخوش آمد مرا نماز كردن ودعا كردن ايشان . پدرم گفت : اى فرزند ! دين پدران تو بهتر است از دين ايشان ، من گفتم : نه واللّه چنين نيست ودين پدران ما بهتر از دين ايشان نيست ، ايشان گروهى چندند كه خدا را مىپرستيدند ودعا مىكنند ونماز مىكنند از براي أو وتو آتش را مىپرستى كه به دست
هامش
( 1 ) . احتجاج 1 / 316 - 320 .