خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آمد ودر شبى كه كافران گريختند ، حق تعالى خواب را بر أو مسلط كرد وبيدار نشد تا صبح طالع شد وترسيد كه مبادا أو را بگيرند ، پس جامهء خود را بر سر پيچيد وبه نحوى داخل مدينه شد كه كسى أو را نشناخت وخود را چنان مىنمود كه مردى است از بنى سليم كه پيوسته براي عثمان أسب وگوسفند وروغن مىآورد وهمه جا أحوال خانهء عثمان را پرسيد تا به خانهء أو رسيد ودر خانهء أو پنهان شد ، چون عثمان به خانه آمد گفت :
واي بر تو دعوى كردى كه تير وسنگ به جانب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم انداختهاى ولب ودندانش را خسته كردهاى ودعوى كردى كه حمزه را كشتهاى ، به اين حال چرا به مدينه آمدهاى ؟ أو حال خود را نقل كرد .
چون دختر پيغمبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كه در خانهء عثمان بود شنيد كه أو دعوى كرده است كه با پدر وعمش چنين كرده است فرياد برآورد وصدا به گريه بلند كرد ، پس عثمان به نزد أو آمد وأو را ساكت گردانيد وسفارش نمود أو را كه : پدر خود را خبر مده كه مغيره در خانهء من است ؛ زيرا كه اعتقاد نداشت وحى الهى بر حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نازل مىشود .
پس دختر حضرت فرمود : من هرگز دشمن پدرم را از أو پنهان نخواهم كرد .
عثمان چون اين را شنيد ومىدانست كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم خون مغيره را هدر كرده وفرموده : هر كه أو را ببيند بكشد ، لهذا مغيره را در زير كرسي پنهان كرد وقطيفهاى بر روى آن كرسي افكند ، پس در اين وقت وحى بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نازل شد كه مغيره در خانهء عثمان است .
حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم أمير المؤمنين عليه السّلام را طلبيد وفرمود : شمشير خود را بردار وبرو به خانهء دختر پسر عم خود ، واگر مغيره را در آنجا بيابى أو را بكش .
چون علي عليه السّلام به خانهء عثمان آمد ومغيره را در خانه نديد برگشت وگفت : يا رسول اللّه ! أو را نديدم .
حضرت فرمود : جبرئيل مرا خبر مىدهد كه أو را در زير كرسي كه جامهها بر روى آن مىگذارند پنهان كرده است .
پس بعد از بيرون رفتن أمير المؤمنين عليه السّلام عثمان دست عم خود مغيره را گرفت وبه
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1508
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٥٠٨