تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1510

مساهمون:

ص١٥١٠
وحضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم أمير المؤمنين عليه السّلام را طلبيد وفرمود : تو وعمار ويك مرد ديگر برويد ومغيره را در زير فلان درخت بكشيد - وبه روايت ديگر : حضرت زيد وزبير را فرستاد - پس چون به آن موضع رسيدند - به روايت أول حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام أو را به قتل رسانيد ؛ وبه روايت ثاني : زيد بن حارثه به زبير گفت : بگذار من أو را بكشم كه دعوى مىكرد برادر مرا كشته است ؛ ومرادش از برادر ، جناب حمزه بود زيرا كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم زيد وحمزه را با يكديگر برادر كرده بود - چون عثمان خبر قتل أو را شنيد به نزد دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آمد وگفت : تو پدر خود را خبر كردى كه مغيره در خانهء من است تا أو كشته شد ، آن مظلومهء شهيده سوگند ياد كرد به خدا كه من خبر براي حضرت نفرستادم وآن ملعون تصديق أو نكرد وچوب جهاز شتر را گرفت وبسيار بر أو زد وأو را خسته ومجروح گردانيد ، پس آن مظلوم به خدمت پدر خود فرستاد واز عثمان شكايت كرد وحال خود را به آن حضرت عرض كرد ، در جواب أو فرستاد كه : حياى خود را نگاه دار كه بسيار قبيح است كه زنى كه صاحب حسب ونسب ودين باشد هر روز شكايت از شوهر خود نمايد ، پس چند مرتبهء ديگر فرستاد وبه خدمت آن حضرت شكايت كرد ودر هر مرتبه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم چنين جواب فرمود ، تا آنكه در مرتبهء چهارم فرستاد كه : مرا كشت ، در اين مرتبه آن حضرت علي بن أبي طالب را طلبيد وفرمود كه : شمشير خود را بردار وبرو به خانهء دختر پسر عم خود وأو را به نزد من بياور ، واگر عثمان مانع شود ونگذارد أو را به شمشير خود بكش ، وحضرت بىتابانه از عقب أو روانه شد واز شدت اندوه گويا حيران گرديده بود . چون حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به در خانهء عثمان رسيد حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام آن شهيدهء مظلومه را بيرون آورده بود ، چون نظرش به آن جناب افتاد صدا به گريه بلند كرد وحضرت نيز از مشاهدهء حال أو بسيار گريست وأو را با خود به خانه آورد ، وچون به خانه داخل شد پشت خود را گشود وبه پدر بزرگوار خود نمود ، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ديد كه پشتش تمام سياه ومجروح گرديده است پس حضرت سه مرتبه فرمود : چرا تو را كشت خدا أو را بكشد .