گفتند : نه .
پس حارثه گفت : شما با اين منازعتها وخصومتها نيز بر اين اعتقاد بوديد ؟
سيد وعاقب گفتند : بلى .
پس حارثه گفت : اللّه أكبر .
ايشان گفتند : چه واقع شد كه اللّه أكبر گفتى ، مگر ما را الزام دادى ؟
حارثه گفت كه : حق ظاهر است وباطل مردود است ونفس در شنيدن آن مضطرب مىشود ، وبدرستى كه آب درياها را نقل كردن وسنگها را شكافتن آسانتر است از ميرانيدن آنچه را كه حق تعالى أحيا فرموده است يا أحيا كردن آنچه را كه حق تعالى ميرانيده است كه آن باطل است ، الحال بدانيد كه محمد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بىنسل نيست واوست خاتم پيغمبران ووارث ايشان وآخر ايشان كه حشر بر أمت أو خواهد شد وپيغمبرى بعد از أو نيست ، ودر زمان أمت أو قيامت برپا خواهد شد وحق تعالى وارث خواهد بود زمين را وهر چه در آن است كه همه خواهند مرد وخدا باقي خواهد بود ، واز ذرّيّت اوست آن پادشاه صالح كه بيان كرديد ، وبه شما خبر رسيده است كه أو مالك خواهد شد جميع مشرق ومغرب را ، وحق تعالى أو را غالب خواهد ساخت با دين حنيفيه وابراهيميه كه نفى شرك است بر همهء أديان .
پس هر دو گفتند : اى حارثه ! اگر چنين باشد كه أو را فرزندى باشد وعقبى ، حق با تو است وليكن مدار تو بر روباه بازى است وتنگ نمىآئى از پرگوئى ، بر اين دعوى كه مىكنى برهان بياور تا ببينيم كه چه برهان دارى .
پس حارثه گفت : بتحقيق كه من از جهت شما برهاني بياورم كه شما را از شبهه خلاصي دهم وشفاى سينهها بوده باشد .
پس حارثه رو به أبو حارثة بن علقمة كرد كه شيخ ايشان وعالم بزرگ ايشان بود وگفت : اى پدر بزرگوار ! التماس دارم كه دلهاى ما را انس دهى وسينههاى ما را شاد گردانى به آنكه كتاب « جامعه » را در اين مجلس حاضر سازى .
راويان نقل كردند كه : اين سخن در مجلس چهارم ايشان بود در هنگامى كه هوا گرم
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1326
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٣٢٦