تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1313

مساهمون:

ص١٣١٣
ايشان وتا ايشان را حفظ نمايم از گمراهى ، پس بدرستى كه خواهم فرستاد برگزيدهء پيغمبران احمد را كه أو را اختيار كردم وبرگزيدم از جملهء خلايق فارقليطا كه دوست من وبندهء من است خواهم فرستاد در وقتي كه زمانه خالى باشد از هادي ، وأو را مبعوث خواهم كرد در محل ولادت أو كوه فاران در مكهء معظمه در مقام پدرش حضرت إبراهيم عليه السّلام ، وخواهم فرستاد نوري تازه كه بگشايم به آن نور چشمهاى كور وگوشهاى كر را ودلهاى نادان را ، خوشا حال كسى كه دريابد زمان أو را وبشنود سخن أو را وايمان آورد به أو ومتابعت كند شريعت وكتاب أو را ، پس اى عيسى ! چون ياد كنى آن پيغمبر را صلوات فرست بر أو كه من وفرشتگان من همه صلوات بر وى مىفرستيم . راويان گويند : چون حارثة بن أثال سخن بدينجا رسانيد جهان روشن بر سيد وعاقب تاريك شد از ذكر اين سخنان كه راضى نبودند كه اين خبر عيسى در اين مجمع مذكور شود زيرا كه اين هر دو در دين عيسى بزرگى عظيم يافته بودند در نجران ودر نزد پادشاهان منزلت عظيم داشتند وتحف وهدايا به نزد ايشان مىفرستادند وهمچنين غير پادشاهان را از رعايا ، وترسيدند كه اين باعث شود مردمان روى از ايشان بگردانند وأطاعت ايشان نكنند ، واگر مسلمان شوند منزلت ايشان برطرف شود ؛ پس عاقب رو به حارثه كرد وگفت : اى حارثه ! خود را نگاهدار كه رد كنندهء اين كلام بر تو بيشتر از قبول كنندهء اين است وبسيار سخنى كه بلا باشد بر گويندهء آن ودلها را نفرتهاست از ظاهر ساختن حكمتهاى پنهان ، پس بترس از نفرت دلها كه هر خبري را أهلي است كه نزد ايشان بايد گفته شود ، وهر سخنى را جائى است ، وهر سخن را به همه كس نمىتوان گفت ودر هر جا سخنى بايد گفت كه موجب نجات باشد ودر گفتن آن ضررى به كسى عايد نگردد ، پس بدرستى كه آنچه شرط نصيحت بود به تو گفتم ، ديگر سخن مگو وخاموش شو . پس سيد خواست كه همراهى كند با عاقب در سخن ، پس روى به حارثه كرد كه : هميشه تو را بزرگ وفاضل مىدانستم كه عقول عقلا مايل به جانب تو بود ، زنهار كه در مقام لجاج در ميا ومردمان را به جاى آب بسوى سراب مبر ، پس اگر كسى تو را در اين گفتگو معذور داند تو معذور نيستى ، واگر أبو واثلة با تو سخن درست گفت قصور ندارد