بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ
« 1 » يعنى : « بگو - يا محمد - كه : اى أهل كتاب ! بيائيد به كلمهاى كه مساوى است ميان ما وشما ، وهر دو به عقل مىدانيم كه اين كلمه حق است وآن اين است كه ما وشما بندگى نكنيم غير خداوند عالميان را وهيچ چيز را در بندگى به أو شريك نگردانيم ، وما وشما بعضي از خود را خداوند خود نگردانيم از غير حق سبحانه وتعالى ، پس اگر روى از حق بگردانند پس شما به ايشان بگوئيد : شما گواه باشيد كه ما مطيع ومنقاديم خداوند خود را » .
وراويان همه نقل كردند كه حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم جنگ نمىكرد با هيچكس تا ايشان را دعوت به اسلام نمىنمود ، پس چون رسولان آن حضرت به ايشان رسيدند ونامه را بر ايشان خواندند واداى رسالت نمودند نفرت ايشان از حق زيادة شد وبه خود پرداختند وجمع شدند در كنيسهء أعظم خود ، وفرمودند تا زمين آن را فرشها انداختند وديوارهاى آن را به حرير وجامههاى ديبا پوشانيدند وچليپاى بزرگ را راست كردند وآن از طلا بود كه مرصع كرده بودند به جواهر ، وپادشاه أعظم روم آن را براي ايشان فرستاده بود ، ودر آن مجلس حاضر شدند أولاد حارث بن كعب كه همه شجاعان روزگار وشيران بيشهء كارزار بودند كه در جاهليت در ميان همهء عرب در قديم الأيام مشهور ومعروف بودند ، پس همگى بواسطهء مشورت اجتماع نمودند كه نظر كنند وفكر كنند در كار خود .
وچون اين خبر به قبايل عرب رسيد از مذحج وعك وحمير وانمار وكساني كه در نسب وخانه به ايشان نزديك بودند از قبايل قوم سبا ، وهمگى براي غضب قوم خود بينيهاى ايشان ورم كرد ، وجمعى كه از آن حوالي مسلمان شده بودند چون اين خبر شنيدند بواسطهء تعصب جاهليت مرتد شدند وكافر شدند ، پس همگى گفتند كه : ما با تمام قبايل به نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مىرويم در مدينه كه با آن حضرت جنگ كنيم .
چون أبو حامد حصين بن علقمة كه اعلم علماى ايشان بود وأستاذ همه بود وعلامهء
هامش
( 1 ) . سورهء آل عمران : 64 .