تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1275

مساهمون:

ص١٢٧٥
اين حال امّت تنها گردانيد كه به تنهائى با جميع كافران ومنافقان معارضه نمائى ومهابت تو مانع شود ايشان را از آنكه احداث فتنه بكنند چنانكه حق تعالى إبراهيم را امّت تنها گردانيد وبه تنهائى أو را تكليف معارضهء مشركان آن زمان فرمود . پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم از مدينه بيرون رفت وحضرت أمير المؤمنين عليه السّلام آن حضرت را مشايعت نمود ، ومنافقان براي ايذاى آن حضرت گفتند : حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم على را براي آن در مدينه گذاشت كه از صحبت أو ملال بهم رسانيده بود وخواست كه منافقان بر أو شبيخون آورند وأو را هلاك گردانند واز مصاحبت أو خلاص شود . چون اين خبر به حضرت رسيد حضرت أمير عليه السّلام گفت : يا رسول اللّه ! مىشنوى كه منافقان چه مىگويند ؟ حضرت فرمود : يا علي ! آيا تو را كافى نيست كه بمنزلهء مردمك ديدهء منى وبمنزلهء روحي در بدن من ؟ پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم روانه شد وحضرت أمير عليه السّلام بسوى مدينه مراجعت نمود ، وهر تدبير كه منافقان در حقّ مسلمانان انديشه مىكردند از بيم صولت وسطوت أسد اللّه الغالب به تعويق مىانداختند ومىگفتند : اين سفر آخر محمد باشد تا خبر هلاك أو برسد وبعد از آن آنچه خواهيم بكنيم . پس چون ميان حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وأكيدر يك منزل راه ماند زبير وسماك بن خرشه را با بيست نفر از مسلمانان فرستاد بسوى قلعهء أكيدر وفرمود كه : أو را بگيريد واز براي من بياوريد . زبير گفت : يا رسول اللّه ! ما چگونه أو را بگيريم واز براي تو بياوريم با آن لشكر فراوان وخدم وحشم بىپايان كه أو دارد وقلعهء أو در نهايت حصانت است ؟ حضرت فرمود كه : به حيله وتدبير أو را بگيريد . زبير گفت : يا رسول اللّه ! چه حيله توانيم كرد در اين شب ماهتاب كه به مثابهء روز روشن است وراه ما تا قلعهء أو همه جا صحراى هموار است وايشان از قلعهء خود از دور ما را مىتوانند ديد ؟