به « جرف » فرود آمدند واز آنجا عبد اللّه بن ابىّ بىرخصت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با جمعى از منافقان برگشت وحضرت فرمود : « حسبي اللّه هو الّذي ايّدني بنصره وبالمؤمنين والّف بين قلوبهم » .
پس از آنجا حضرت روانه شد تا آنكه در ماه شعبان در روز سه شنبه به « تبوك » رسيدند وبقيهء ماه شعبان با چند روز از ماه مبارك رمضان در آنجا توقف فرمود ودر آنجا فتوحات رو نمود : يكى آنكه نحبة بن روبه « 1 » كه پادشاه « ايله » بود بىجنگ أطاعت نمود وقبول جزيه كرد وپيغمبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نامهء امانى براي ايشان نوشت ؛ وأيضا أهل « جربا » و « اذرح » أطاعت كردند وحضرت نامهء أمان براي ايشان نوشت ؛ ودر مدتي كه در تبوك بودند أبو عبيدة بن جراح را با جمعى از لشكر بر سر گروهى از قبيلهء جذام كه أمير ايشان زنباع بن روح جذامى بود فرستاد واز ايشان غنيمتها وأسيران گرفتند ، وسعد بن عباده را بسوى جماعتى از قبيلهء بنى سليم وگروهى چند از قبيلهء بلى فرستاد ، وچون لشكر حضرت به نزديك ايشان رسيدند ايشان گريختند ، وخالد بن وليد را با جماعتى بر سر أكيدر فرستاد كه پادشاه « دومة الجندل » بود وحضرت از باب اعجاز فرمود : شايد حق تعالى كفايت جنگ أو از تو بكند به سبب شكار گاو كوهى وأو را دستگير كنى ، پس چون خالد به نزديك قلعهء أكيدر رسيد در شب ما هي در حوالي قلعهء أو فرود آمد پس گاو كوهى چند آمدند وبر در قلعهء أكيدر شاخ زدند ، وأكيدر با دو زن خود مشغول شراب خوردن وعيش بود ، چون صداى شاخ گاوها را شنيد برخاست وبا حسان برادر خود وجمعى از مخصوصان خود سوار شد واز قلعه بيرون آمد ومتوجه شكار شد ، وخالد با لشكرش پنهان شده بودند ، چون از قلعه دور شد از پى أو رفتند وأو را گرفتند وحسان برادر أو را به قتل رسانيدند وساير اصحابش گريختند وداخل قلعه شدند ودر قلعه را بستند ، وحسان قبائى پوشيده بود مطرز به طلا كه قباى أو قيمت بسيار داشت قبايش را برداشتند وأكيدر را به پاى قلعه آوردند وخالد از أهل قلعه سؤال كرد كه در قلعه را بگشايند ، ايشان قبول نكردند ، أكيدر گفت : مرا رها كنيد تا بروم ودر قلعه را براي شما
هامش
( 1 ) . در إعلام الورى « يحنة بن رؤبة » ذكر شده است .