تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1260

مساهمون:

ص١٢٦٠
وحضرت أمير المؤمنين عليه السّلام را در مدينه والى گردانيد كه شهر مدينه را با فرزندان وزنان وأطفال وعيال حضرت وساير أهل مدينه محافظت نمايد ونگذارد كه فتنه در أطراف مدينه برپا شود ، وفرمود : يا علي ! مدينه صلاحيت نمىيابد مگر به من يا به تو ؛ زيرا كه حضرت بدى نيّتهاى اعراب وأكثر أهل مكة وحوالي آن را مىدانست زيرا كه با همهء ايشان جهاد كرده بود وخون ايشان را ريخته بود وخائف بود از آنكه چون از مدينه دور شود وأمير المؤمنين در مدينه نباشد ايشان قصد مدينه نمايند وبا منافقان مدينه متفق شده فتنه‌ها برپا كنند . وحق تعالى مىدانست كه بغير از آب شمشير أمير المؤمنين عليه السّلام چيز ديگر آتش فتنهء ايشان را فرو نمىنشاند ، لهذا وحى فرستاد كه مىبايد على را به جاى خود در مدينه بگذارى ؛ وچون منافقان مدينه از خلافت علي عليه السّلام دل نگران بودند ومىدانستند كه با حضور آن حضرت آن فتنه‌ها كه در خاطر دارند متمشّى نمىشود ، ومىترسيدند كه اگر پيغمبر را در آن سفر عارضه‌اى رو دهد خلافت أمير المؤمنين عليه السّلام قرار گيرد ، لهذا براي ماندن آن جناب اراجيفها در مدينه شهرت دادند وگفتند : پيغمبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم على را براي اكرام واجلال أو در مدينه نگذاشت بلكه از صحبت أو به تنگ آمده بود واز رفاقت أو كراهت داشت وبه اين سبب أو را در مدينه گذاشت . پس حضرت أمير عليه السّلام براي رسوائى ايشان واظهار دروغ ايشان ملحق شد به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وعرض كرد : يا رسول اللّه ! منافقان گمان مىكنند كه تو از صحبت من كراهت داشته‌اى كه مرا در مدينه گذاشته‌اى . حضرت فرمود : برگرد اى برادر من به جاى خود كه مدينه را صلاحيت ندارد مگر به بودن من يا تو ، وتو خليفهء منى در أهل بيت من ودر دار هجرت من ودر قوم من ، آيا راضى نيستى كه از من بمنزلهء هارون باشى از موسى مگر آنكه بعد از من پيغمبرى نيست كه تو پيغمبر باشى بعد از من ؟ پس در اين سخن چون حضرت نص صريح بر خلافت أمير المؤمنين نمود باعث زيادتى مذلت وخشم منافقان گرديد ؛ پس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم علم مهاجران را به زبير داد وطلحه را بر ميمنهء لشكر وعبد الرحمن بن عوف را بر ميسرهء لشكر مقرر فرمود ورفتند تا