منافقان أصحاب تو كه شش نفر ايشان از قريشند وهشت نفر از ساير مردم يا بر عكس - ونامهاى ايشان را برد - بر عقبه نشستهاند كه ناقهء تو را رم دهند وتو را هلاك كنند ، پس حضرت ايشان را ندا كرد به نامهاى ايشان كه : اى فلان واى فلان ! شما بر عقبه نشستهايد كه ناقهء مرا رم دهيد ؛ ودر آن وقت حذيفة در عقب ناقهء حضرت بود وصداى حضرت را مىشنيد ، پس حضرت حذيفة را ندا كرد وفرمود : اى حذيفة ! شنيدى آنچه من گفتم ؟
حذيفة گفت : بلى ، حضرت فرمود : پنهان دار « 1 » .
وبه سند ديگر از آن حضرت روايت كرده است كه : پيوسته منافقان سخن مىگفتند وقرآن نازل مىشد وايشان را رسوا مىكرد تا آنكه ترك سخن گفتن كردند وبه ابرو وچشم با يكديگر اشاره مىكردند ، پس بعضي از ايشان گفتند كه : ما أيمن نيستيم از آنكه آيهاى چند نازل شود كه ما رسوا شويم واين ننگ هميشه در فرزندان ما بماند ، بيائيد در اين عقبه كه در پيش داريم به كمين رسول خدا بنشينيم وأو را از عقبه بيندازيم تا هلاك شود واز شرّ أو أيمن گرديم وآن را « عقبهء ذي فتق » مىگفتند ، پس بر سر عقبه نشستند وحذيفة ناقهء آن حضرت را مىراند ، حذيفة گفت كه : هرگاه آن جناب ارادهء خواب داشت من شتر را مىگذاشتم كه هموار برود ونمىراندم ، پس در اين شب در خاطر من افتاد كه شب تارى است بايد كه از شتر حضرت جدا نشوم ودر خدمت آن جناب بودم كه جبرئيل نازل شد وگفت : فلان وفلان وفلان وتا جماعتى را شمرد بر عقبه نشستهاند كه شتر تو را رم دهند ، پس حضرت نام برد اين جماعت را كه : اى فلان واى فلان ! اى دشمنان خدا ! ونامهاى همه را مذكور ساخت ، پس نظر مباركش به من افتاد وفرمود : ديدى ايشان را ؟
گفتم : بلى .
فرمود : شناختى ايشان را ؟ گفتم : خود نقاب بسته بودند وليكن شتران ايشان را شناختم .
هامش
( 1 ) . قصص الأنبياء راوندى 308 - 309 .