پس به نزد امّ حبيبه دختر خود رفت كه در خانهء حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بود وخواست كه بر روى فرش بنشيند ، امّ حبيبه فرش را برچيد ونگذاشت كه أو بر روى فرش بنشيند .
أبو سفيان گفت : اى دختر ! اين فراش را از من مضايقه مىكنى كه بر روى آن بنشينم ؟
گفت : بلى اين فرشى است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بر آن نشسته است هرگز نخواهم گذاشت تو بر آن بنشينى وحال آنكه تو مشركي ونجسى .
پس بيرون آمد وبه خانهء حضرت فاطمه عليها السّلام رفت وگفت : اى دختر سيد عرب ! أمان ده قريش را ومدت پيمان را زيادة گردان تا كريمترين برگزيدههاى زنان باشى .
فاطمه عليها السّلام فرمود : هر كه را رسول خدا أمان مىدهد من هم أمان مىدهم .
گفت : پس امام حسن وامام حسين را رخصت ده كه قريش را أمان دهند .
فرمود : ايشان نيز بىرخصت جدّ خود كارى نمىكنند .
پس بيرون آمد وبه خدمت حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام آمد وگفت : خويشى تو از همهء قوم به من نزديكتر است وراهها بر من بسته شده است ودر كار خود حيران ماندهام ، براي من مصلحتى ببين وچارهاى براي من پيدا كن .
حضرت فرمود : تو بزرگ قريشى برو بر در مسجد بايست وبگو : من أمان دادم ميان قريش ، وسوار شو وبرو تا به قوم خود ملحق شوى .
أبو سفيان گفت : اگر چنين كنم آيا نفعي به من خواهد بخشيد ؟
حضرت فرمود : نمىدانم كه نفع خواهد بخشيد ، اما چارهاى ديگر براي تو نمىدانم .
پس آمد بر در مسجد حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وفرياد كرد : من أمان وپيمان قرار دادم ميان قريش ؛ وبر شتر خود سوار شد وبه مكة رفت ، قريش از أو پرسيدند : چه كردى ؟
گفت : رفتم با محمد سخن گفتم جواب من نگفت ، ونزد أبو بكر وعمر رفتم واز آنها هم خيرى نيافتم ، وبه نزد فاطمه رفتم واز أو هم چيزى نشنيدم كه مرا فايدهاى كند ، وبه نزد على رفتم وأو از براي من چنين مصلحت ديد وكردم وبرگشتم .
قريش گفتند : واي بر تو ! على تو را ريشخند كرده است تو خود أمان مىدهى قريش را ؟ !
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1186
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١١٨٦