تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1184

مساهمون:

ص١١٨٤
تا ما داخل بلاد ايشان شويم بىخبر ايشان « 1 » . پس علي بن إبراهيم وشيخ مفيد وشيخ طبرسى وديگران به سندهاى متعددة روايت كرده‌اند كه : حاطب بن أبي بلتعة مسلمان شده بود وبسوى مدينه هجرت كرده بود وعيالش در مكة بودند ، وچون قريش خائف بودند از رفتن حضرت ، به نزد عيال حاطب آمده گفتند : نامه‌اى به حاطب بنويسيد واز أو سؤال كنيد كه آيا محمد ارادهء مكة دارد يا نه ؟ چون نامه به حاطب رسيد أو در جواب نوشت كه : حضرت ارادهء مكة دارد ، ونامه را به زنى داد كه أو را صفيه مىگفتند « 2 » - وبه روايت ديگر : نامه را به ساره آزاد كردهء أبو لهب داد « 3 » - وآن زن در ميان گيسوى خود پنهان كرد ومتوجه مكة شد ، پس جبرئيل نازل شد واين خبر را به پيغمبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم رسانيد ؛ رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم أمير المؤمنين عليه السّلام وزبير را از پى بىآن زن فرستاد ، چون به أو رسيدند ونامه را از أو طلبيدند آن زن گريست وقسم خورد كه با من نامه‌اى نيست وهر چند تفتيش كردند نامه را نيافتند ، زبير گفت : يا علي ! نامه با أو ظاهر نيست وقسم مىخورد بيا برويم وبراي حضرت خبر ببريم ، أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود : رسول خدا خبر داده است كه نامه با اوست ونه رسول دروغ بر جبرئيل بسته است ونه جبرئيل بر خداوند عالميان ؛ پس شمشير را كشيد وبر آن زن حمله نمود كه اگر نامه را نمىدهى سرت را جدا مىكنم ، آن زن گفت : دور شويد از من تا آن را بيرون آورم ، پس مقنعهء خود را گشود ونامه را از ميان گيسوى خود بيرون آورد ، پس علي عليه السّلام نامه را گرفت وبه نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آورد ، پس حضرت فرمود مردم را ندا كردند تا در مسجد جمع شدند وبر منبر برآمد ونامه‌اى در دستش بود وفرمود : من از خدا سؤال كردم كه خدا خبرهاى ما را از قريش پنهان دارد ومردى از شما خبر ما را به مكة نوشته است ، صاحب نامه برخيزد واگر نه خدا أو را رسوا مىكند ، هيچ‌كس برنخاست ؛ حضرت بار ديگر اين سخن را اعاده فرمود ، در اين مرتبه حاطب برخاست ومانند شاخ خرما در روز باد تند
هامش
( 1 ) . إعلام الورى 104 . ( 2 ) . تفسير قمى 2 / 361 ، ودر آن بجاى « حاطب » ، « خاطب » ذكر شده است . ( 3 ) . إعلام الورى 105 ؛ قصص الأنبياء راوندى 348 .