بگيريم . عباس گفت : أو را در عقب خود سوار كردم ومتوجه عسكر ظفر پيكر شدم وبه هر آتشى كه مىرسيدم أهل آن به استقبال من مىشتافتند وچون مرا مىديدند مىگفتند : عمّ رسول خداست بگذاريد تا برود ، تا آنكه به در خيمهء عمر رسيدم ، أو أبو سفيان را شناخت وگفت : اى دشمن خدا ! الحمد للّه كه بدست ما افتادى ، وعمر به جانب خيمهء حضرت دويد ومن نيز استر را تند راندم تا هر دو يك بار به در خيمه رسيديم وأو مبادرت كرد وداخل خيمه شد وگفت : يا رسول اللّه ! أبو سفيان را آوردهاند بىعهدى وپيمانى ، رخصت بده تا من گردنش را بزنم - وآن ملعون پيوسته رأيش اين بود كه اسيرى يا دست بستهاى را كه مىديد عرق نامرديش به حركت مىآمد ودر جنگگاه دشمنى را كه مىديد به نامردى پشت مىگردانيد ومىگريخت ، يك مرتبه چنين جلادتى در معركهء نبرد كسى از آن نامرد نديد - .
عباس گفت كه : من داخل شدم ونزديك سر رسول خدا نشستم وگفتم : پدر ومادرم فداى تو باد ، اين أبو سفيان است ومن أو را أمان دادهام .
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود كه : بياورش .
پس داخل شد وبا نهايت مذلت در خدمت حضرت ايستاد ؛ حضرت فرمود كه : آيا وقت نشد كه گواهى دهى به وحدانيت خدا وپيغمبرى من ؟
أبو سفيان گفت : پدر ومادرم فداى تو باد ، چه بسيار كريمى وحليمى وصله كنندهء رحمي ، اگر با خدا خداى ديگر مىبود در روز بدر وأحد به فرياد ما مىرسيد ، واما در پيغمبرى تو در نفس من هنوز شكى هست .
عباس گفت : شهادت بگو واگر نه بخدا سوگند در همين ساعت گردنت را مىزنم .
پس أبو سفيان به ضرورت گفت : « اشهد ان لا اله الا اللّه واشهد ان محمدا رسول اللّه » وصدايش مىلرزيد وزبانش لكنت داشت .
پس أبو سفيان به عباس گفت : اكنون لات وعزى را چه كنم ؟
عمر گفت : برى بر روى آنها « 1 » .
هامش
( 1 ) . در متن روايت « اسلح عليهما » كه بمعنى « تغوّط كن بر آنها » است ذكر شده است .