مىلرزيد وگفت : يا رسول اللّه ! صاحب نامه منم ومنافق نشدهام وشكى در پيغمبرى تو نكردهام ؛ حضرت فرمود : پس چرا چنين كردى ؟ گفت : يا رسول اللّه ! چون أهل من در مكة بودند ومن در آنجا قبيله وعشيرهاى نداشتم ترسيدم كه آنها غالب شوند وعيال مرا هلاك كنند خواستم احسانى به ايشان بكنم كه ضررى به عيال من نرسانند واين را براي شك در دين نكردم ؛ پس عمر كه از أو منافقتر بود برخاست وگفت : يا رسول اللّه ! رخصت بده تا اين منافق را بكشم ، حضرت فرمود : أو از أهل بدر است وشايد توبه كند وخدا أو را بيامرزد ، أو را از مسجد بيرون كنيد . پس مردم بر پشتش مىزدند وأو را از مسجد بيرون مىكردند وأو از روى اميدوارى نگاهى به حضرت مىكرد كه شايد أو را ببخشد ، پس حضرت فرمود أو را برگردانيدند وتوبهاش را قبول كرد وبراي أو استغفار نمود وفرمود :
ديگر چنين كارى مكن . پس حق تعالى اين آيات فرستاد
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ . . .
« 1 » . « 2 »
وشيخ طبرسى به سند موثق از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه : چون در شام خبر به أبو سفيان رسيد كه قريش با خزاعة قتال كردند وعهد حضرت را شكستند به مدينه آمد به خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وگفت : يا محمد ! حفظ كن خون قوم خود را وأمان ده ميان قريش ومدت پيمان ما وخود را زيادة گردان .
فرمود : آيا مكرى كردهايد با من اى أبو سفيان ؟
گفت : نه يا رسول اللّه .
فرمود : اگر شما مكر نكردهايد وپيمان را نشكستهايد من هم بر پيمان خود هستم .
پس به نزد أبو بكر آمد وگفت : تو أمان ده قريش را .
أبو بكر گفت : واي بر تو كي مىتواند بىرخصت رسول خدا أمان دهد ؟
پس به نزد عمر رفت واز أو نيز چنين جواب شنيد .
هامش
( 1 ) . سورهء ممتحنه : 1 .
( 2 ) . رجوع شود به تفسير قمى 2 / 361 - 362 وارشاد شيخ مفيد 1 / 56 - 59 .