تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1148

مساهمون:

ص١١٤٨
باذان گفت : اين سخن پادشاهان نيست ، اين مرد پيغمبر است ، اين قدر صبر مىكنم تا راستى سخن أو بر ما ظاهر شود . پس بعد از چند روز نامهء شيرويه به أو رسيد كه : من كشتم كسرى را براي آنكه اشراف فارس را مىكشت ، چون نامه به تو رسيد پيمان أطاعت مرا از قوم خود بگير وآن مردى را كه كسرى به تو نوشته بود كه آزار كنى أو را متعرض أو مشو تا امر من به تو برسد . پس باذان وگروه فارسيان كه با أو بودند همه مسلمان شدند « 1 » . وبه روايت ديگر : فيروز مسلمان شد وچون عنسى كذاب خروج كرد ودعوى پيغمبرى كرد ، حضرت فيروز را امر كرد كه أو را كشت « 2 » . وابن شهرآشوب روايت كرده است كه : حق تعالى ملكي را فرستاد بسوى كسرى در وقت گرمى هوا كه أو به خلوت رفته بود وگفت : اى كسرى ! مسلمان شو واگر نه اين عصا را مىشكنم ، كسرى گفت : بهل بهل ، پس آن ملك رفت وكسرى پاسبانان خود را طلبيد وگفت : چرا گذاشتيد كه اين مرد به نزد من آيد ؟ گفتند : ما كسى را نديديم . پس بعد از يك سال باز در همان وقت ملك آمد وچنان گفت وباز أو چنان جواب گفت . پس در سال سوم باز در همان وقت آمد وگفت : مسلمان شو واگر نه عصا را مىشكنم ، كسرى گفت : بهل بهل . پس ملك عصا را شكست وبيرون رفت ودر همان شب پسرش أو را كشت « 3 » . واما نجاشي پس حضرت عمرو بن أمية را به نزد أو فرستاد ودر باب جعفر طيار وأصحاب اخيار أو نامه‌اى نوشت وأو تعظيم نامهء حضرت كرد وبوسيد وبر ديده گذاشت واز براي تواضع نامه از تخت به زير آمد وبر روى زمين نشست ومسلمان شد ؛ وگويند پسر خود را با شصت نفر از مردم حبشه بر كشتى سوار كرد وبه خدمت حضرت فرستاد ، وچون به ميان دريا رسيدند غرق شدند « 4 » .
هامش
( 1 ) . رجوع شود به تاريخ طبري 2 / 133 - 134 والمنتظم 3 / 282 - 283 . ( 2 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 113 . ( 3 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 50 . ( 4 ) . طبقات ابن سعد 1 / 198 ؛ المنتظم 3 / 288 .