تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1145

مساهمون:

ص١١٤٥
ومتابعت أو مىنمايم ، قيصر گفت : اگر من متابعت أو كنم پادشاهى من برطرف مىشود . بعد از آن قيصر فرستاد وأبو سفيان وساير تجار مكة را طلبيد وسؤالها كرد چنانكه گذشت ، وچون قيصر خواست كه اظهار اسلام كند نصارى جمع شدند كه أسقف را بكشند ، أسقف به دحيه گفت كه : چون به نزد صاحب خود بروى سلام مرا به أو برسان وبه أو بگو كه من شهادت دادم به وحدانيت خدا وآنكه محمد رسول خداست ونصارى سخن مرا نشنيدند ؛ پس بيرون آمد ونصارى أو را شهيد كردند « 1 » . وأيضا راوندى روايت كرده است كه : هرقل مردى از قبيلهء غسان را به خدمت حضرت فرستاد كه تفحص آثار وعلامات وأطوار آن حضرت بكند ، وگفت : سه چيز را براي من حفظ كن : أول آنكه بر روى چه چيز نشسته است ؛ دوم آنكه كي بر جانب راستش نشسته است ؛ واگر توانى خاتم نبوت را مشاهده كن . چون غسانى به حضرت رسيد ديد كه حضرت بر روى زمين نشسته است وعلي بن أبي طالب عليه السّلام بر جانب راستش نشسته است وپاى خود را در ميان آب گذاشته است وآب از زير پايش مىجوشد ، پرسيد كه : اين كيست كه در جانب راست أو نشسته است ؟ گفتند : پسر عم اوست ، وغسانى آن سوم را فراموش كرده بود پس حضرت به اعجاز فرمود كه : بيا ونظر كن به آنچه صاحبت به آن امر كرده بود ، پس برخاست وخاتم نبوت را در پشت حضرت مشاهده نمود ، چون آن مرد به نزد هرقل رفت پرسيد كه : چه كردى ؟ گفت : بر روى زمين نشسته بود وآب از زير پاهايش مىجوشيد وعلى پسر عمش در جانب راستش نشسته بود ومن خاتم را فراموش كرده بودم أو به ياد من آورد تا نظر كردم وديدم خاتم نبوت را در پشت أو . پس هرقل گفت كه : اين آن پيغمبر است كه عيسى عليه السّلام بشارت داده است كه بر شتر سوار خواهد شد پس متابعت أو بكنيد وأو را تصديق كنيد ، پس به رسول حضرت گفت كه : برو به نزد برادرم وبر أو عرض كن كه با من شريك باشد در پادشاهى واز پادشاهى
هامش
( 1 ) . خرايج 1 / 131 - 132 .