تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1147

مساهمون:

ص١١٤٧
وملكش را خراب وأو را أسير مىكنم . پس باذان ، بانوبه وخرخسك را به خدمت حضرت فرستاد - وبه روايت ديگر : فيروز ديلمى را فرستاد « 1 » - ونامه‌اى نوشت كه : فرمان پادشاه عجم شده است كه تو با ايشان به نزد أو بروى ، وبانوبه را گفت كه أحوال اين مرد را معلوم كن وخبر از براي من بياور ، چون ايشان به مدينه آمدند وبه خدمت حضرت رسيدند بانوبه گفت كه : شاهنشاه وپادشاه پادشاهان كسرى به باذان نوشته است كسى بفرستد كه تو را به نزد أو ببرد وباذان مرا به نزد تو فرستاده است ، اگر با من مىآئى شفاعت تو نزد شاهنشاه مىكنم كه آسيبى به تو نرساند واگر ابا مىكنى أو را مىشناسى ، تو را وقوم تو را هلاك خواهد كرد وديار تو را خراب خواهد كرد . وبعضي گفته‌اند : چون به خدمت حضرت رسيدند ريشها را تراشيده بودند وشاربها را بلند گذاشته بودند ، حضرت را ديدن ايشان بسيار بد آمد وفرمود كه : كي شما را به اين هيئت امر كرده است ؟ گفتند : پروردگار ما - يعنى كسرى - ما را به اين امر كرده است ، حضرت فرمود كه : وليكن پروردگار من مرا امر كرده است كه ريش بلند بگذارم وشارب را ته بگيرم ، پس فرمود كه : برويد وفردا به نزد من آييد ، چون به خدمت حضرت آمدند فرمود كه : پروردگار من مرا خبر داد كه ديشب كسرى كشته شد وخدا شيرويه پسر أو را بر أو مسلط كرد كه شكم أو را دريد وأو را كشت - وبه روايت ديگر : حضرت فرمود كه ديشب كسرى وقيصر هر دو مردند « 2 » - وبه پادشاه خود باذان بگوئيد كه پادشاهى من تا منتهاى زمين خواهد رسيد وملك قيصر وكسرى به تصرف أمت من در خواهد آمد وبگوئيد به أو كه اگر مسلمان مىشود ملك أو را به دست أو مىگذارم . چون ايشان به نزد باذان رفتند خبر را نقل كردند وگفتند : ما مهابتى از أو مشاهده كرديم كه از هيچ پادشاهى نديده بوديم با آنكه در زىّ فقرا ومساكين است .
هامش
( 1 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 113 ؛ خرايج 1 / 64 . ( 2 ) . خرايج 1 / 133 .
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1147 | العلامة المجلسي