خواست كه بر سر قلعههاى فدك بفرستد ، پس رايت ظفر آيت را بست وفرمود : كيست اين رايت را به حقيّت بگيرد ؟ زبير برخاست وگفت : من مىگيرم .
حضرت فرمود : دور شو .
وسعد برخاست وباز چنين جواب شنيد .
پس فرمود : يا علي ! برخيز كه حق توست .
پس حضرت أمير عليه السّلام علم را گرفت ومتوجه فدك شد وبا ايشان صلح كرد كه خون ايشان محفوظ باشد ومالشان از حضرت رسول باشد ، پس قلعهها وشهرها وباغها ومزرعههاى فدك مخصوص حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم شد ومسلمانان در آنها حق نداشتند .
پس جبرئيل نازل شد وگفت : حق تعالى تو را امر مىفرمايد كه به ذي القربى بدهى حق أو را .
حضرت فرمود : قرباى من كيست وحق چيست ؟
جبرئيل گفت : قرباى تو فاطمه عليها السّلام است وحقّ أو جميع فدك است .
پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم جناب فاطمه را طلبيد ونامهاى نوشت وفدك را به أو داد « 1 » . وچون آن جناب از دنيا رفت أبو بكر وعمر فدك را از فاطمه عليها السّلام غصب كردند .
ابن شهرآشوب روايت كرده است : حضرت رسول چون متوجه فتح قلعههاى فدك شد ايشان به قلعهاى از قلعههاى حصين خود متحصن شدند ، آن جناب ايشان را طلبيد وفرمود : چه خواهيد كرد اگر شما را در اين قلعه بگذارم وجميع قلاع شما را بگشايم وأموال شما را متصرف شوم ؟
گفتند : ما در آن قلعهها حافظان داريم وكليدهاى آنها نزد ماست .
حضرت فرمود : بلكه كليدهاى آنها را خدا به من داده است ودر دست من است وكليدها را در آورد وبه ايشان نمود .
ايشان متهم كردند آن مردى را كه كليدها را به أو سپرده بودند كه أو كليدها را به
هامش
( 1 ) . إعلام الورى 100 .