تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1129

مساهمون:

ص١١٢٩
خواست كه بر سر قلعه‌هاى فدك بفرستد ، پس رايت ظفر آيت را بست وفرمود : كيست اين رايت را به حقيّت بگيرد ؟ زبير برخاست وگفت : من مىگيرم . حضرت فرمود : دور شو . وسعد برخاست وباز چنين جواب شنيد . پس فرمود : يا علي ! برخيز كه حق توست . پس حضرت أمير عليه السّلام علم را گرفت ومتوجه فدك شد وبا ايشان صلح كرد كه خون ايشان محفوظ باشد ومالشان از حضرت رسول باشد ، پس قلعه‌ها وشهرها وباغها ومزرعه‌هاى فدك مخصوص حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم شد ومسلمانان در آنها حق نداشتند . پس جبرئيل نازل شد وگفت : حق تعالى تو را امر مىفرمايد كه به ذي القربى بدهى حق أو را . حضرت فرمود : قرباى من كيست وحق چيست ؟ جبرئيل گفت : قرباى تو فاطمه عليها السّلام است وحقّ أو جميع فدك است . پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم جناب فاطمه را طلبيد ونامه‌اى نوشت وفدك را به أو داد « 1 » . وچون آن جناب از دنيا رفت أبو بكر وعمر فدك را از فاطمه عليها السّلام غصب كردند . ابن شهرآشوب روايت كرده است : حضرت رسول چون متوجه فتح قلعه‌هاى فدك شد ايشان به قلعه‌اى از قلعه‌هاى حصين خود متحصن شدند ، آن جناب ايشان را طلبيد وفرمود : چه خواهيد كرد اگر شما را در اين قلعه بگذارم وجميع قلاع شما را بگشايم وأموال شما را متصرف شوم ؟ گفتند : ما در آن قلعه‌ها حافظان داريم وكليدهاى آنها نزد ماست . حضرت فرمود : بلكه كليدهاى آنها را خدا به من داده است ودر دست من است وكليدها را در آورد وبه ايشان نمود . ايشان متهم كردند آن مردى را كه كليدها را به أو سپرده بودند كه أو كليدها را به
هامش
( 1 ) . إعلام الورى 100 .