تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1128

مساهمون:

ص١١٢٨
آمد ، حضرت فرمود : اى جبرئيل ! از چه چيز تعجب مىكنى ؟ گفت : ملائكة در مواضع ملكوت ندا مىكنند : « لا فتى الّا عليّ لا سيف الّا ذو الفقار » وتعجب من از آن است كه چون مأمور شدم قوم لوط را هلاك كنم هفت شهر ايشان را از طبقهء هفتم زمين جدا كردم وبه يك پر بال خود برداشتم وبلند كردم تا به جائى رسانيدم كه أهل آسمان صداى مرغان ايشان وگريهء أطفال ايشان را مىشنيدند وتا صبح نگاه داشتم ومنتظر امر حق تعالى بودم وسنگينى آنها را بر بال خود نيافتم ، وامروز چون على « اللّه أكبر » گفت واز روى غضب آن ضربت هاشمي را بر مرحب زد از جانب خدا مأمور شدم كه زيادتى قوّت ضربت أو را بگيرم كه زمين را با گاو به دونيم نكند ، وآن ضربت بر بال من گرانتر از آن هفت شهر بود با آنكه ميكائيل وإسرافيل در هوا بازوى أو را گرفته بودند « 1 » . وشيخ طبرسى روايت كرده است : ابن أبي الحقيق از قلعهء خود به خدمت حضرت فرستاد وأمان طلبيد كه از قلعه به زير آيد وبا حضرت سخن بگويد ، چون فرود آمد با حضرت صلح كرد كه خون قوم أو محفوظ باشد وفرزندان وزنان ايشان را به ايشان بگذارند وجميع خانه‌ها ومزارع واموالشان از حضرت باشد بغير از جامه‌اى كه پوشيده باشند ، پس آن جناب با ايشان به اين نحو صلح كرد ، وچون أهل فدك اين قضية را شنيدند آنها نيز أمان طلبيدند وبه اين نحو با حضرت صلح كردند ، پس أهل خيبر عرض كردند : ما زمينها را بهتر از ديگران آبادان مىتوانيم كرد ، اينها را به ما بگذار كه نصف حاصل از ما باشد ونصف از تو ، حضرت راضى شد وبه اين نحو با ايشان معامله نمود وشرط كرد كه هر وقت كه خواهد ، ايشان را بيرون كند ؛ وأهل فدك نيز قبول كردند . پس خيبر مال جميع مسلمانان بود چون به جنگ گرفتند وفدك مخصوص حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بود چون بىجنگ ايشان دادند « 2 » . واز حضرت امام محمد باقر عليه السّلام مروى است كه : چون پيغمبر از خيبر فارغ شد
هامش
( 1 ) . مشارق أنوار اليقين 110 . ( 2 ) . مجمع البيان 5 / 121 - 122 .