تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1125

مساهمون:

ص١١٢٥
قلعه علم را به أبو بكر داد وأو گريخت وبرگشت ؛ به عمر داد ، أو نيز گريخت وبرگشت ؛ پس فرمود : علم را به مردى بدهم كه خدا ورسول را دوست دارد وخدا ورسول أو را دوست دارند وگريزنده نيست وحمله‌آورنده است ، پس منافقان صحابه گفتند : على نخواهد بود واز شر أو ايمنيم زيرا كه از درد چشم زير پاى خود را نمىتواند ديد ، چون حضرت أمير عليه السّلام سخن ايشان را شنيد گفت : « اللّهم لا معطي لما منعت ولا مانع لما أعطيت » يعنى : « خداوندا ! عطاكننده نيست چيزى را كه تو منع كنى ، ومنع‌كننده نيست چيزى را كه تو عطا كنى » . چون روز ديگر صبح شد پيغمبر از خيمه بيرون آمد وعلم را در پيش خيمه زد وهمه آرزو مىكردند كه علم را به أو بدهد حتى عمر با آنكه خود را آزموده بود مىگفت : من آرزوى امارت نكردم مگر در آن روز ! پس حضرت فرمود : على را بطلبيد ؛ مردم از همه طرف فرياد كردند كه : أو چنان چشمش درد مىكند كه پيش پاى خود را نمىتواند ديد ، فرمود : بياوريد أو را ؛ چون حاضر شد پس آب دهان در ديده‌هاى أو انداخت وروشن شد وعلم را به دست أو داد وفرمود : برو وايشان را به يكى از سه خصلت دعوت كن : أول آنكه مسلمان شوند وقبول احكام مسلمانان بكنند ومالهاى ايشان از ايشان باشد . دوم آنكه جزيه قبول كنند ومال ايشان از ايشان باشد . سوم آنكه جنگ كنند . چون حضرت به پاى قلعهء ايشان آمد بغير جنگ به چيزى راضى نشدند ، وچون مرحب در برابرش پيدا شد ضربتي زد وپاهايش را قلم كرد وانداخت وباقي لشكر گريختند ودر قلعه را بستند - وبه روايت راوندى در قلعهء ايشان سنگ عظيمى بود كه مانند آسيا در ميانش سوراخى كرده بودند - پس حضرت أمير عليه السّلام كمان را از چپ خود انداخت ، چون شمشير در دست راستش بود دست چپ خود را داخل آن سوراخ كرد وبه قوّت ولايت آن در را بسوى خود كشيد وكند وبر سر دست خود گرفت وداخل قلعه شد وآن را سپر كرد وبا ايشان جنگ كرد ، وچون يهود گريختند در را از عقب خود پرتاب كرد كه در آخر لشكر افتاد ، وچون پيمودند چهل ذراع دور رفته بود پس چهل نفر جمع شدند
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1125 | العلامة المجلسي