ومكرر تجربه كردهام ، أبو بصير گفت : بده ببينم ، چون به دستش داد گردن صاحب شمشير را زد وخواست كه ديگرى را بزند ، أو به جانب مدينه گريخت وهمه جا دويد تا از در مسجد درآمد ، حضرت فرمود : اين مرد ترسيده است .
چون به خدمت حضرت رسيد گفت : أبو بصير رفيق مرا كشت ومرا نيز مىخواهد بكشد . در اين سخن بودند كه أبو بصير رسيد وگفت : يا رسول اللّه ! تو وفا به عهد خود كردى وخدا مرا از شر ايشان نجات داد .
حضرت فرمود : خوب افروزندهاى است آتش جنگ را اگر كسى با أو همراهى بكند « 1 » .
وفرمود : رخت وسلاح وأسب آن كه كشتهاى از توست بگير وهرجا كه خواهى برو .
پس أبو بصير با پنج نفر كه مسلمان شده بودند وبا أو از مكة آمده بودند در ما بين « عيص » و « ذي المروه » از زمين جهينه سر راه بر قوافل قريش مىگرفتند در كنار دريا وتالان مىكردند .
پس أبو جندل نيز از مكة گريخت با هفتاد نفر كه مسلمان شده بودند وبه أبو بصير ملحق شدند وگروهى از قبائل اسلم وغفار وجهينه به ايشان ملحق شدند تا سيصد نفر شدند وهمه مسلمان بودند وقافلهء قريش را كه مىديدند ايشان را مىكشتند واموالشان را به غنيمت مىگرفتند ؛ پس قريش أبو سفيان را به خدمت حضرت فرستادند وتضرع واستغاثه كردند كه : تو بفرست وايشان را بطلب كه ما از آن شرط گذشتيم ، ديگر هر كه از ما به نزد تو بيايد به ما پس مده . پس دانستند آنها كه بر حضرت اعتراض مىكردند در نوشتن اين شرط ودادن أبو جندل كه آنچه حضرت مىكند همه موافق حكمت ومصلحت است ، وهمين جماعت أموال أبو العاص بن الربيع را كه پسر خواهر خديجة وشوهر زينب بود غارت كردند وبراي رعايت دامادى حضرت أهل قافله را نكشتند ، وچون أبو العاص
هامش
( 1 ) . مجمع البيان 5 / 119 .