تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1109

مساهمون:

ص١١٠٩
وكافرى مرا مىبرد ومىبينيد كه مرا چه شكنجه وعذاب كرده‌اند « 1 » ! حضرت فرمود : خداوندا ! اگر مىدانى كه أبو جندل راست مىگويد أو را بزودى فرجى ونجاتي بده . وچون مسلمانان در اين باب سخن گفتند حضرت فرمود : أو به نزد پدر ومادر خود مىرود وبر أو باكى نيست ومن مىخواهم كه صلحى منعقد شود كه مصلحت عامهء مسلمانان در آن است « 2 » . عامه وخاصه روايت كرده‌اند كه عمر بن الخطاب گفت : من شك نكردم مگر در آن روز « 3 » ( دروغ گفت بلكه أو هميشه در شك وكفر بود ) پس بر حضرت زبان طعن واعتراض گشود وگفت : آيا تو پيغمبر خدا نيستى ؟ فرمود : بلى پيغمبر خدايم . گفت : آيا ما بر حق نيستيم ؟ فرمود : بلى ما برحقيم ودشمن ما بر باطل . گفت : پس چرا اين قدر مذلت بر ما قرار مىدهى ؟ فرمود : من پيغمبر خدايم وآنچه خدا فرموده مىكنم وخدا ياور من است . گفت : تو نگفتى كه ما طواف كعبه خواهيم كرد وسر خواهيم تراشيد ؟ حضرت فرمود : من نگفتم امسال خواهيم كرد وبعد از اين ان شاء اللّه خواهيم كرد . وچون نامه نوشته شد وشتران را نحر كردند ومحل شدند وبرگشتند مردى از قريش كه أو را أبو بصير مىگفتند مسلمان شد واز مكة گريخت وبه مدينه خدمت حضرت آمد ، پس كفار قريش دو نفر به طلب أو فرستادند وگفتند : تو عهد كرده‌اى كه گريختگان ما را بدهى اكنون أبو بصير را بده ؛ حضرت أو را به ايشان داد ، چون أو را به دو فرسخى مدينه بردند فرود آمدند كه چاشت بخورند ، أبو بصير به يكى از ايشان گفت : شمشيرت را نيكو شمشيرى مىبينم ، أو شمشير خود را از غلاف كشيد وگفت : بلى نيكو شمشيرى است
هامش
( 1 ) . مجمع البيان 5 / 116 - 119 . ( 2 ) . إعلام الورى 98 . ( 3 ) . مجمع البيان 5 / 119 . ونيز رجوع شود به مغازى 2 / 607 .