تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1108

مساهمون:

ص١١٠٨
پس چون ميان أو وحضرت آن سخنان جارى شد كه گذشت وبسوى قوم خود برگشت گفت : من به نزد پادشاهان بسيار رفته‌ام مانند پادشاه عجم وروم وحبشه ، وبخدا سوگند كه نديدم هيچ‌يك از آنها أطاعت پادشاه خود وتعظيم أو كنند مثل آنكه أصحاب محمد تعظيم وأطاعت أو مىكنند وشما البتة سخن أو را قبول كنيد وبا أو جنگ نكنيد . پس مردى از قبيلهء كنانه گفت : من مىروم با أو سخن بگويم ؛ چون آمد وصداى تلبيهء أصحاب حضرت را شنيد وشتران قرباني را ديد برگشت وبه أصحاب خود گفت : سزاوار نيست اينها را مانع شدن از طواف كعبه . پس مكرز بن حفص آمد وسخنان ناموافق گفت ، وبعد از أو سهيل بن عمرو آمد وبه مصالحه قرار داد ، وچون در نامه شرط كردند كه هر كه از ايشان به خدمت حضرت آيد هر چند مسلمان باشد به ايشان پس دهند ، وهر كه از جانب حضرت به نزد ايشان رود پس ندهند . مسلمانان گفتند : سبحان اللّه چگونه مسلمان را به ايشان مىدهى ؟ حضرت فرمود : هر كه از ما به نزد ايشان رود ، خدا ورسول از أو بيزارند ؛ وهر كه از ايشان به نزد ما آيد ما به ايشان بدهيم ، اگر خدا در دل أو اسلام را داند أو را نجات خواهد داد . در اين سخن بودند كه ناگاه أبو جندل پسر سهيل بن عمرو كه پدرش أو را براي مسلمان شدن زنجير در پا كرده بود با زنجير آمد وخود را در ميان مسلمانان انداخت ، پس سهيل گفت : أول حكم نامه را در حق اين جارى مىكنم ، اين را به من بده . حضرت فرمود : هنوز صلحنامه تمام نشده است . گفت : پس من صلح نمىكنم . حضرت فرمود : أو را براي من أمان بده . گفت : أمان نمىدهم . باز فرمود : بكن . گفت : نمىكنم . پس سهيل أو را گرفت كه ببرد ، أو فرياد زد : اى گروه مسلمانان ! من مسلمان شده‌ام