بگذارم وبروم ، گفتند : قوم تو سوگند مىدهند تو را بخدا ورحم كه بىرخصت داخل بلاد ايشان نشوى ودشمن ايشان را جرأت ندهى بر ايشان ، پس حضرت ابا كرد وفرمود : البتة داخل مىشوم ، پس حضرت خواست كه عمر را به رسالت فرستد بسوى ايشان ، عمر گفت : يا رسول اللّه ! عشيره وقبيلهء من كمند ومن در ميان ايشان اعتباري ندارم وليكن تو را دلالت مىكنم بر عثمان بن عفان ، حضرت به نزد عثمان فرستاد كه برو بسوى قوم خود از مؤمنان وبشارت ده ايشان را به آنچه وعده داده است مرا خدا از فتح مكة .
چون عثمان روانه شد أبان بن سعيد را در راه ديد ، پس ابان از زين برجست ودر عقب زين نشست وأو را بر روى زين سوار نمود ، پس عثمان داخل شد ورسالت حضرت را رسانيد وايشان مهياى جنگ بودند ، پس سهيل نزد حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نشست وعثمان نزد مشركان نشست وحضرت در آن وقت از مسلمانان بيعت رضوان گرفت « 1 » .
وبه روايت شيخ طبرسى گفته است چون مشركان عثمان را حبس كردند وخبر به حضرت رسيد كه أو را كشتند حضرت فرمود : از اينجا حركت نمىكنم تا با آنها قتال كنم ومردم را بسوى بيعت دعوت نمايم ، وبرخاست وپشت مبارك به درخت داد وتكيه نمود وصحابه با آن حضرت بيعت كردند كه با مشركان جهاد كنند ونگريزند « 2 » .
وبه روايت كلينى : حضرت يك دست خود را بر دست ديگر زد وبراي عثمان بيعت گرفت كه چون بيعت را بشكنيد گناهش عظيمتر وعقابش شديدتر باشد ، پس مسلمانان گفتند : خوشا حال عثمان كه طواف كعبه كرد وسعى ميان صفا ومروه كرد ومحل شد ؛ حضرت فرمود : نخواهد كرد .
چون عثمان آمد حضرت پرسيد : طواف كردى ؟ گفت : چون تو طواف نكرده بودى من نكردم ؛ پس واقع شد آنچه در روايت سابق گذشت تا به صلح قرار يافت .
پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود : بنويس بسم اللّه الرحمن الرحيم .
هامش
( 1 ) . كافى 8 / 322 - 325 .
( 2 ) . إعلام الورى 96 .