تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1103

مساهمون:

ص١١٠٣
كه هزار وهشتصد نفر بودند مبادرت كرده واز عقبه بالا رفتند ، وچون از عقبه به زير رفتند زنى را ديدند كه با پسر خود بر سر چاهى ايستاده است ، چون پسر را نظر بر لشكر ظفر اثر افتاد گريخت ، وچون مادرش نيك تأمل نمود پسر را صدا زد كه : برگرد كه اينها مسلمانند « 1 » واز ايشان بر تو باكى نيست ؛ پس حضرت به نزديك آن زن آمد وأو را فرمود كه دلوى از آب آن چاه كشيد وحضرت گرفت وتناول فرمود وروى مبارك خود را شست وباقي آب را در چاه ريخت پس از بركت آن حضرت آن چاه پرآب است تا امروز . ورسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با لشكر خود برگشت ، پس مشركان أبان بن سعيد را با لشكر گران از سواران فرستادند كه در برابر حضرت صف كشيده ومتعاقب لشكر مىفرستادند ، چون أبان بن سعيد شتران هدى را ديد پيش از آنكه با حضرت سخن گويد برگشت وگفت : اى أبو سفيان ! بخدا سوگند كه با تو به اين نحو ما سوگند نخورده بوديم كه هدى كعبه را از محلش برگردانى ، أبو سفيان ملعون گفت : ساكت شو كه تو اعرابىاى وخبري از تدبير ندارى ! ابان گفت : اگر محمد را مىگذارى بيايد به مكة وهدى خود را بكشد خوب واگر نمىگذارى من جميع قبائل عرب را كه همسوگند شمايند برمىدارم وبه كنارى مىروم ونمىگذارم شما را يارى كنند بر حرب أو ، أبو سفيان گفت : ساكت شو تا از محمد پيمانى بگيريم . پس عروة بن مسعود را فرستادند زيرا كه أو به نزد قريش رفته بود در باب جماعتى كه مغيرة بن شعبه ايشان را كشته بود . وآن قصه چنان بود كه مغيره با سيزده مرد از بنى مالك رفتند به سوى « مقوقس » پادشاه اسكندريه به تجارت ومقوقس بنى مالك را در بخشش زيادتى داد بر مغيره ، چون برگشتند در اثناى راه شبى بنو مالك شراب خوردند ومست شدند ، پس مغيره از روى حسد ايشان را كشت وأموال ايشان را برداشت وبه خدمت حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آمد ومسلمان شد ، حضرت اسلامش را قبول فرمود واز اموالش چيزى قبول نكرد وخمس آن مال را نيز نگرفت براي آنكه به مكر گرفته بود . چون آن
هامش
( 1 ) . در مصدر « صابئونند » ذكر شده است .