خبر به أبو سفيان رسيد عروه را خبر داد كه چنين امرى از مغيره صادر شده است پس عروه به نزد سركردهء بنى مالك كه مسعود بن عمره بود رفت وبا أو سخن گفت كه راضى شود به دية ، پس راضى نشدند به دية واز خويشان مغيره طلب قصاص كردند ونائرهء حرب در ميان ايشان مشتعل گرديد ، پس عروه به لطائف الحيل آتش آن فتنه را فرونشانيد واز مال خود ضامن ديهء آن جماعت شد « 1 » .
پس چون عروه پيدا شد حضرت فرمود : اين مرد شتران هديه را تعظيم مىكند ، شتران قرباني را در پيش اين لشكر بازداريد ؛ چون به خدمت حضرت رسيد گفت : يا محمد ! به چه كار آمدهاى ؟ حضرت فرمود : آمدهام طواف كنم بر دور كعبه وسعى كنم در ميان صفا ومروه واين شتران را بكشم وگوشت آنها را براي شما بگذارم وبروم ، عروه گفت : به لات وعزى سوگند هرگز نديدهام كه چون تو بزرگى را از چنين مطلبي كسى مانع شود ، پس گفت : قوم تو سوگند مىدهند تو را بخدا ورحم وخويشى كه داخل بلاد ايشان نشوى بىرخصت ايشان وقطع رحم ايشان نكنى ودشمنان ايشان را بر ايشان جرى نگردانى .
حضرت فرمود : تا داخل نشوم ونسك خود را ادا نكنم برنمىگردم ، وعروه در وقتي كه با حضرت سخن مىگفت دست بر ريش مبارك حضرت گذاشت ، ودر آن وقت مغيره بر بالاى سر حضرت ايستاده بود پس دست زد بر دست أو كه دستت را كوتاه كن وبىادبى مكن ! عروه گفت : اين كيست يا محمد ؟ حضرت فرمود : پسر برادر توست مغيره ، عروه گفت : اى مكار ! واللّه من به مكة آمدهام براي آنكه عمل قبيل تو را اصلاح كنم .
پس عروه برگشت بسوى قريش وگفت : بخدا سوگند كه نديدهام هرگز كه كسى مثل محمد شريفى را از چنين مقصد منيفى برگرداند . پس سهيل بن عمرو وحويطب بن عبد العزى را فرستادند ، چون پيدا شدند حضرت فرمود : شتران هدى را در پيش روى ايشان بداريد ، چون به خدمت حضرت رسيدند پرسيدند : براي چه مقصد آمدهاى ؟
حضرت فرمود : آمدهام كه عمره بجا آورم وشتران نحر كنم وگوشت آنها را براي شما
هامش
( 1 ) . رجوع شود به مغازى 2 / 596 و 597 .