تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1052

مساهمون:

ص١٠٥٢
حذيفة برخاست وزبان به معذرت گشود كه : فداى تو شوم ، سرما وبد حالي مانع من شد از جواب گفتن . فرمود : برو وسخن ايشان را بشنو وخبر براي من بياور . چون حذيفة روانه شد حضرت فرمود : « اللّهمّ احفظه من بين يديه ومن خلفه وعن يمينه وعن شماله حتّى تردّه » ، وفرمود : اى حذيفة ! احداث امرى مكن تا به نزد من آئى . پس حذيفة شمشير وكمان وسپر خود را برداشت وروانه شد . حذيفة گفت : چون روانه شدم هيچ سرما وگرسنگى در خود نيافتم تا گذشتم بر در خندق ومسلمانان ومشركان بر آن موضع جمع شده بودند . چون حذيفة متوجه شد حضرت به دعا ايستاد وحق تعالى را ندا كرد كه : اى فريادرس مكروبان ! واى أجابت كنندهء مضطران ! بگشا هم وغم مرا بتحقيق كه مىبينى حال من وحال أصحاب مرا ؛ در آن حال جبرئيل نازل شد وگفت : يا رسول اللّه ! خدا دعاى تو را مستجاب كرد وهول دشمن تو را كفايت نمود ؛ پس حضرت به دو زانو نشست ودستها را گشود وآب از ديده‌هايش روان ساخت وگفت : شكر مىكنم تو را چنانكه رحم كردى مرا وأصحاب مرا . پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود : خدا بر ايشان بادي فرستاد از آسمان أول كه در آن سنگهاى ريزه بود وبادي فرستاد از آسمان چهارم كه در آن سنگهاى بزرگ بود . حذيفة گفت : چون بيرون آمدم وآتشهاى لشكر قريش را ديدم ، لشكر أول خدا رسيد وبادي وزيد كه در آن سنگهاى ريزه بود وجميع آتشهاى ايشان به باد رفت وخيمه‌هاى ايشان را كند ونيزه‌هاى آنها را بر زمين افكند ، وايشان براي دفع ضرر سنگريزه سپرها بر سر كشيدند وما صداى سنگريزه‌ها را مىشنيديم كه بر سپرهاى ايشان مىخورد . پس حذيفة در ميان دو نفر از مشركان نشست ، ناگاه شيطان برخاست به صورت مرد مطاعى در ميان مشركان وگفت : أيها الناس ! شما به ساحت اين ساحر كذاب فرود آمده‌ايد وامسال سال أقامت نيست ، چهارپايان همه هلاك شدند ، أو از دست شما بدر نمىرود ، اگر امسال نباشد سال ديگر ، هركس نام همنشين خود را سؤال كند ؛ پس حذيفة مبادرت