تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1050

مساهمون:

ص١٠٥٠
ومسجد أمير المؤمنين در آنجا معروف است وهر كه مىرود ومىداند ، در آنجا نماز مىكند وآن مسجد به قدر يك تير پرتاب از مسجد فتح دور است به جانب عقيق . پس چون حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم جزع أصحاب خود را به جهت طول محاصره مشاهده نمود بسوى مسجد فتح بالا رفت - وآن كوهى است كه امروز مسجد فتح در آنجاست - ودست تضرع وابتهال به درگاه كريم ذو الجلال برداشت ووعدهء خود را از خدا طلب كرد وگفت : « يا صريخ المكروبين ويا مجيب المضطرّين ويا كاشف الكرب العظيم أنت مولاي ووليّي ووليّ آبائي الاوّلين اكشف عنّا غمّنا وهمّنا وكربنا واكشف عنّا كرب « 1 » هؤلاء القوم بقوّتك وحولك وقدرتك » ، پس جبرئيل نازل شد وگفت : يا محمد ! حق تعالى سخن تو را شنيد ودعاى تو را مستجاب كرد وامر كرد باد دبور را با ملائكة كه قريش واحزاب را بگريزاند ؛ پس حق تعالى باد دبور را فرستاد كه خيمه‌هاى مشركان را كند وايشان عازم گريختن شدند . چون جبرئيل اين خبر را به حضرت داد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم حذيفة را ندا كرد وأو نزديك حضرت خوابيده بود وجواب نگفت ؛ پس بار ديگر ندا كرد وجواب نشنيد ؛ در مرتبهء سوم گفت : لبيك يا رسول اللّه . حضرت فرمود : تو را مىخوانم ومرا جواب نمىگوئى ؟ گفت : يا رسول اللّه ! پدر ومادرم فداى تو باد از ترس سرما وگرسنگى جواب نگفتم . پس حضرت فرمود : برو وخبر قريش را براي من بياور وكارى مكن تا به نزد من بيايى بدرستى كه خدا مرا خبر داد كه باد فرستاده است بر قريش وايشان مشغول گريختن هستند . حذيفة گفت : من از سرما مىلرزيدم ، چون از خندق گذشتم به اعجاز آن حضرت چنان گرم شدم كه گويا در حمامم ! چون داخل لشكر ايشان شدم خيمهء بزرگى ديدم ، به جانب آن خيمه رفتم ديدم آتشى افروخته‌اند كه گاه خاموش وگاه روشن مىشود ، چون
هامش
( 1 ) . در مصدر « شرّ » ذكر شده است .