نيك نگريستم خيمهء أبو سفيان لعين بود وآن ملعون بر روى آتش ايستاده بود وخصيههاى خود را آويخته بود واز سرما مىلرزيد ومىگفت : اى گروه قريش ! اگر به گمان محمد ما با أهل آسمان جنگ مىكنيم ، ما طاقت جنگ أهل آسمان نداريم ، واگر مقاتله با أهل زمين مىكنيم مىتوانيم كرد ! پس گفت : هر يك از همنشين خود أحوالي بپرسيد كه جاسوس محمد در ميان ما نباشد .
حذيفة گفت : من ميان عمرو بن عاص ومعاوية بودم ، مبادرت كردم واز جانب راست خود پرسيدم : تو كيستى ؟ گفت : عمرو بن عاص ، واز جانب چپ پرسيدم : تو كيستى ؟
گفت : معاوية ، وبراي آن مبادرت كردم كه ديگرى از من نپرسد كه تو كيستى .
پس أبو سفيان بر شترش سوار شد ، پاى شترش بسته بود ، واگر نفرموده بود حضرت كه كارى مكن تا برگردى مىتوانستم كه آن ملعون را كشت .
پس أبو سفيان با خالد بن وليد گفت : اى أبو سليمان ! مىبايد من با تو براي محافظت ضعيفان بايستيم ، پس گفت : بار كنيد ؛ وبار كردند وگريختند .
چون صبح شد حضرت فرمود : از جاى خود حركت مكنيد ، سخن حضرت را نشنيدند وبا طلوع آفتاب همه داخل مدينه شده بودند مگر قليلي كه با حضرت ماندند « 1 » .
وكلينى به سند حسن روايت كرده است كه : حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ايستاده بود بر تلى كه مسجد فتح بر روى آن واقع است در جنگ احزاب در شب تار بسيار سردى ، پس فرمود : كيست كه برود وخبر قريش را براي من بياورد وبهشت براي أو باشد ؟ هيچكس برنخاست - پس حضرت صادق عليه السّلام دست خود را حركت داد وفرمود : مردم چه مىخواستند ، بهتر از بهشت چيزى هست ؟ - پس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود : كيست اين كه در اينجا خوابيده است ؟
حذيفة گفت : منم .
فرمود : در تمام اين شب صداى مرا مىشنوى وجواب نمىگوئى ؟ نزديك من بيا .
هامش
( 1 ) . تفسير قمى 2 / 185 - 187 . ونيز رجوع شود به مجمع البيان 4 / 344 ومغازى 2 / 487 - 490 .