تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1037

مساهمون:

ص١٠٣٧
وزيادة از بيست روز ماندند ودر ميان ايشان جنگى نشد مگر به تير وسنگ انداختن ، وچون حضرت ضعف قلوب أكثر مسلمانان وظهور نفاق منافقان را مشاهده فرمود به نزد عيينة بن حصن وحارث بن عوف كه سركردهء غطفان بودند فرستاد واز ايشان طلب صلح نمود كه ثلث ميوهء مدينه را به ايشان بدهد وايشان برگردند ؛ ودر اين باب با سعد بن عبادهء انصارى مشورت فرمود ، سعد عرض كرد : يا رسول اللّه ! اگر اين صلح به امر خداست ما را در قبول آن چاره‌اى نيست . حضرت فرمود : وحى در اين باب نازل نشده است وليكن چون قاطبهء عرب براي شما تير عداوت در كمان گذاشته‌اند واز هر جانب بر سر شما مىآيند خواستم كه شوكت ايشان را از شما بشكنم تا قوتى در شما بهم رسد . پس سعد بن معاذ گفت : وقتي كه ما مشرك بوديم وخدا را نمىشناختيم ايشان طمع در مال ما نكردند ، اكنون كه خدا ما را به اسلام گرامى داشته است وبه تو شرف وعزت يافته‌ايم أموال خود را به ايشان مىدهيم ؟ بخدا سوگند كه بغير شمشير هيچ به ايشان نمىدهيم تا خدا ميان ما وايشان حكم كند . حضرت فرمود : من نيز مىخواستم ثبات عزم شما را بدانم ، پس بر اين امر ثابت باشيد ، بدرستى كه خدا پيغمبرش را وانمىگذارد ومرا يارى خواهد كرد ودين مرا بر همهء دينها غالب خواهد گردانيد چنانكه وعده فرموده . پس آن حضرت به اقدام جد واهتمام ايستاده ايشان را بسوى جهاد اعدا دعوت نمود ووعدهء يارى ونصرت از جانب حق تعالى ايشان را فرمود . پس گروهى از أشقياء قريش متوجه ميدان قتال شدند كه از جملهء ايشان عمرو بن عبد ود وعكرمة بن أبي جهل وهبيرة بن أبي وهب وضرار بن الخطاب ومرداس فهرى بودند ؛ پس اسلحهء جنگ بر خود راست كردند وبر اسبان عربى سوار شده بر منازل بنى كنانه گذشتند وايشان را تحريص بر قتال كرده وگفتند : مهياى كارزار شويد كه امروز معلوم مىشود كه مرد كيست ؛ وچون به كنار خندق رسيدند گفتند : اين مكرى است كه عرب نمىدانستند ، اين تدبير آن فارسي است كه با اوست . پس گرديدند تا مكان تنگى از
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1037 | العلامة المجلسي