تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1035

مساهمون:

ص١٠٣٥
بنو قريظة پيمان خود را با حضرت شكستند ؛ قريش به اين خبر شاد شدند ودر ميان شب نعيم بن مسعود اشجعى به خدمت حضرت آمد وأو پيش از آمدن قريش به سه روز مسلمان شده بود وقريش نمىدانستند ، پس عرض كرد : يا رسول اللّه ! من ايمان به خدا آورده‌ام وتصديق تو كرده‌ام وكتمان كرده‌ام از قريش ، اگر امر مىفرمائى كه در خدمت تو باشم وتو را به جان خود يارى كنم مىكنم ، واگر رخصت مىفرمائى مىروم وميان قريش وبنى قريظة اختلاف مىافكنم واتفاق ايشان را بر هم مىزنم تا از قلعه بيرون نيايند . حضرت فرمود : برو واتفاق ايشان را بر هم زن كه نزد من بهتر است . عرض كرد : مرا رخصت ده يا رسول اللّه كه آنچه مصلحت دانم در حق تو بگويم . حضرت فرمود : بگو آنچه خواهى . پس أول به نزد أبو سفيان رفت وأبو سفيان خبر از اسلام أو نداشت وگفت : مودت وخيرخواهى مرا نسبت به خود مىدانى ومىدانى كه من چه مقدار خواهش دارم كه خدا شما را بر دشمن شما يارى دهد ، وبتحقيق كه شنيده‌ام محمد با يهود اتفاق كرده است كه ايشان چون داخل لشكر شما شوند وشما با أو مشغول جنگ شويد اينها بر شما شمشير بكشند تا باعث غلبهء محمد شود ، ووعده داده است ايشان را كه چون چنين كنند منازل ومزارع بنو نضير وبنو قينقاع را كه از آنها گرفته است به ايشان بدهد ، من مصلحت شما را در اين مىبينم كه نگذاريد ايشان داخل لشكر شما شوند تا گروهى از سركرده‌هاى ايشان را گرو بگيريد وبفرستيد به مكة تا از مكر وغدر ايشان أيمن باشيد . أبو سفيان گفت : خدا تو را توفيق وجزاى نيك دهد كه ما را نصيحت وبه خير راهنمائى كردى . پس بزودى برگشت وبه نزد بنو قريظة رفت وايشان نيز از مسلمان شدن أو خبر نداشتند وبه ايشان گفت : اى كعب ! مىدانى مودت مرا نسبت به خود وشنيده‌ام كه أبو سفيان مىگفته است كه : اين يهودان را از قلعه بيرون مىآوريم ودر برابر محمد بازمىداريم ، اگر اينها ظفر يافتند نام فتح از ماست واگر محمد غالب شود اينها مقدمهء لشكر مايند كشته مىشوند وما مىگريزيم ، من مصلحت نمىدانم كه شما داخل لشكر