را فريب داده است ومىخواهد به جادوى خود بر مردم غالب آيد . وپيوسته به اين أكاذيب وأباطيل ايشان را وسوسه مىكرد تا همه را از رأى خود برگردانيد وبا خود در رأى شوم خود موافق كرد وگفت : بيرون آوريد آن نامه را كه ميان شما ومحمد نوشته شده است ، چون نامه را بيرون آوردند گرفت وپاره كرد وگفت : الحال آنچه شدني بود شد ديگر چارهاى بغير از جنگ نيست پس مهياى جنگ شويد .
چون اين خبر به حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم رسيد بسيار محزون شد وصحابه بسيار ترسيدند ، پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم سعد بن معاذ وأسيد بن حضير « 1 » را كه از قبيلهء أوس بودند وآن قبيله با بنى قريظة همسوگند بودند فرمود : برويد به نزد بنى قريظة ومعلوم كنيد كه با ما در چه مقامند ، واگر نقض عهد كرده باشند چون برگرديد كسى را بر اين واقعه مطلع مسازيد ، وچون به نزد من آئيد بگوئيد « عضل والقاره » ( واين رمزى بود ميان حضرت وايشان كه حضرت بيابد وديگران نيابند ، و « عضل » و « قاره » دو قبيله بودند از قريش كه مسلمان شدند به ظاهر ومكر كردند ومرتد شدند ، پس هر كه مكر مىكرد بر حال أو مثل مىزدند به حال ايشان ) .
چون سعد وأسيد به دروازهء قلعه بنى قريظة رسيدند ، كعب از بالاى قلعه مشرف شد وايشان را دشنام داد ونسبت به حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ناسزا گفت ، سعد گفت : تو مانند روباهى كه در سوراخ خود گريخته باشد ، بزودى قريش برخواهند گشت وحضرت تو را محاصره خواهد كرد وبا مذلت تو را از قلعه به زير خواهد آورد وگردن خواهد زد .
پس برگشتند وگفتند : « عضل والقاره » ، حضرت براي مصلحت فرمود : لعنت باد بر ايشان من امر كردهام ايشان را كه چنين كنند ، واين را براي مصلحت توريه فرمود كه جواسيس قريش كه پيوسته در ميان عسكر حضرت بودند اگر بشنوند به شك افتند كه شايد حضرت به ايشان متفق باشد وچنين توطئه كرده باشند كه ايشان را فريب دهند .
پس ابن اخطب ملعون بسوى أبو سفيان وقريش برگشت وايشان را خبر داد كه
هامش
( 1 ) . در مصدر « أسيد بن حصين » مىباشد .