رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود : سلمان از ما أهل بيت است « 1 » .
برگشتيم به روايت علي بن إبراهيم : پس جابر گفت : آن سنگ به اعجاز آن حضرت مانند ريگ فرو ريخت ، ومن چون يافتم كه حضرت گرسنه است گفتم : يا رسول اللّه ! ممكن است در خانهء من چاشت ميل فرمائى ؟ فرمود : چه چيز در خانه دارى اى جابر ؟
عرض كردم : بزغالهاى ويك صاع جو دارم ، فرمود : برو وآنچه دارى بعمل بياور تا ما بيائيم ؛ جابر گفت : به خانه رفتم وزن خود را امر كردم كه جو را آرد كرد ومن بزغاله را كشتم وپوست كندم وزن نان پخت وبزغاله را بريان كرد وچون فارغ شد به خدمت حضرت آمدم وگفتم : پدر ومادرم فداى تو باد يا رسول اللّه فارغ شديم بيا با هر كه خواهى ، پس در كنار خندق ايستاد وفرمود : اى گروه مهاجران وأنصار ! أجابت كنيد دعوت جابر را ؛ ودر خندق هفتصد مرد كار مىكردند ، چون نداى حضرت را شنيدند همه بيرون آمدند وبه جانب خانهء من روانه شدند ودر راه حضرت به هر كه مىرسيد از مهاجران وأنصار مىفرمود : أجابت كنيد جابر را . جابر گفت : من پيش رفتم وبا أهل خود گفتم : بخدا سوگند حضرت آمد با گروهى كه هيچكس را طاقت اطعام ايشان نيست ، زن پرسيد : آيا تو حضرت را اعلام كردى كه چه چيز در خانهء ما هست ؟ گفتم : آرى ، گفت : پس كارى مدار خود بهتر مىداند . جابر گفت : حضرت داخل خانه شد ودر ديگ نظر كرد وفرمود :
كمچهاى بزن وبيرون آور وقدرى در تهاش بگذار ، ودر تنور نظر كرد وفرمود : نان بيرون آور وقدرى در تنور بگذار وهمه را بيرون مياور ، پس كاسهاى طلبيد وبه دست با بركت نان در كاسه تريد كرد وكمچه زد ومرق بر روى نان ريخت وفرمود : ده نفر را بياور ، آمدند وخوردند تا سير شدند ، پس فرمود : يك دست بزغاله را بياور ، آوردم وايشان خوردند ، پس فرمود : ده نفر ديگر را بطلب ، طلبيدم وايشان نيز خوردند وسير شدند ودر كاسه اثرى از خوردن ايشان ظاهر نشد بغير جاى انگشتان ايشان ، پس ذراع ديگر را طلبيد وايشان خوردند ، پس ده نفر ديگر را طلبيد وايشان نيز سير شدند ، وذراع ديگر طلبيد
هامش
( 1 ) . مجمع البيان 1 / 427 و 4 / 341 ؛ مستدرك حاكم 3 / 691 ؛ دلائل النبوة 3 / 418 .