مشورت كرد وايشان هفتصد نفر بودند ، سلمان عرض كرد : يا رسول اللّه ! جماعت قليل در مطاوله ومبارزه در برابر جماعت كثير نمىتوانند ايستاد .
حضرت فرمود : پس چه كنيم ؟
سلمان عرض كرد : خندقى مىكنيم بر دور خود كه حجابى باشد ميان تو وايشان كه ايشان از هر جانب بر سر ما نيايند وجنگ از يك جانب باشد ، وما در بلاد عجم وقتي كه لشكر گرانى متوجه ما مىشد چنين مىكرديم كه جنگ از موضع معينى واقع شود .
پس جبرئيل بر حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نازل شد وگفت : رأى سلمان صواب است وبه آن عمل مىبايد كرد . حضرت فرمود كه زمين را پيمودند از ناحيهء أحد تا رايح وهر بيست گام يا سى گام را به جماعتى از مهاجران وأنصار داد كه حفر نمايند وامر كرد كه بيلها وكلنگها آوردند وحضرت خود ابتدأ كرد در حصهء مهاجران وكلنگى برداشت وخود مىكند وحضرت أمير المؤمنين عليه السّلام خاك را نقل مىكرد تا آنكه عرق كرد ومانده شد وفرمود : عيشى نيست مگر عيش آخرت ، خداوندا ! بيامرز أنصار ومهاجران را . چون مردم ديدند كه حضرت خود متوجه كندن گرديده اهتمام بسيار كردند در كندن وخاك را نقل مىكردند .
چون روز دوم شد بامداد آمدند بر سر خندق وحضرت در مسجد فتح نشست وصحابه مشغول كندن شدند ناگاه به سنگى رسيدند كه كلنگ در آن كار نمىكرد ، پس جابر بن عبد اللّه انصارى را به خدمت حضرت فرستادند كه حقيقت حال را عرض نمايد ، جابر گفت : چون به مسجد فتح رفتم ديدم حضرت بر پشت خوابيده است ورداى مبارك را در زير سر گذاشته واز گرسنگى بر شكم خود سنگى بسته است ، گفتم : يا رسول اللّه ! سنگى در خندق پيدا شده كه كلنگ در آن اثر نمىكند ، پس برخاست وبسرعت روانه شد ، وچون به آن موضع رسيد آبى طلبيد واز آن آب وضو ساخت وكف آبى در دهان حكمت نشان كرد ومضمضه نمود وبر آن سنگ ريخت پس كلنگ را گرفت وضربتي زد بر آن سنگ كه از آن برقى ساطع شد ودر اثر آن برق قصرهاى شام را ديديم ، پس بار ديگر كلنگ را زد وبرقى ساطع شد كه قصرهاى مداين را ديديم ، پس بار ديگر كلنگ را زد
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1027
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٠٢٧