ايشان شدند ومشغول غارت گرديدند ودست از جنگ بر داشتند ، وچون خالد آمد كه از دره داخل شود عبد اللّه بن جبير واصحابش ايشان را تير باران كردند وايشان برگشتند ، وچون أصحاب ابن جبير ديدند كه أصحاب حضرت به غارت مشغولند به عبد اللّه گفتند : ما چرا اينجا ايستادهايم ؟ آنها غنيمتها را بردند وما بىبهره خواهيم ماند ؛ عبد اللّه گفت : از خدا بترسيد حضرت ما را سفارش كرده است كه از جاى خود حركت نكنيم ، هر چند ايشان را نصيحت كرد سودى نبخشيد ويك يك مىگريختند ومىرفتند تا آنكه عبد اللّه با دوازده نفر ماند وعلم قريش با طلحة بن أبي طلحه عبدرى « 1 » بود از بنى عبد الدار ، پس طلحه ندا كرد كه : اى محمد ! شما گمان مىكنيد كه ما را به شمشيرهاى خود بسوى جهنم مىفرستيد وما شما را به شمشيرهاى خود بسوى بهشت مىفرستيم ؟ پس هر كه مىخواهد به بهشت خود ملحق شود بيايد تا من أو را به بهشت بفرستم !
چون كسى جرأت نكرد كه به جنگ أو برود حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام متوجه أو شد ورجزى خواند كه مضمونش اين است : اى طلحه ! اگر شما چنانيد كه مىگوئيد شما اسبان داريد وما شمشيرها ، پس بايست تا ببينيم كه كداميك كشته خواهيم شد وكداميك سزاوارتريم به گفتار خود ، بتحقيق كه آمده است بسوى تو شير حملهكننده با شمشير برنده كه دمش كند نمىشود وخدا ورسول ياور اويند .
طلحه گفت : تو كيستى اى پسر ؟
فرمود : منم علي بن أبي طالب .
طلحه گفت : دانستم اى قضيم - يعنى درهم شكنندهء دليران - كه بغير تو كسى جرأت بر جنگ من نمىكند ! پس طلحه ضربتي حوالهء آن حضرت كرد وحضرت سپر را پيش داشت وحملهء أو را رد كرد وضربتي بر أو زد كه هر دو رانهاى أو را قطع كرد وبر پشت افتاد وعلم از دستش افتاد ، چون حضرت پيش رفت كه سرش را جدا كند حضرت را به رحم قسم داد وحضرت برگشت ؛ مسلمانان پرسيدند : چرا أو را تمام كش نكردى ؟ فرمود :
هامش
( 1 ) . در تفسير قمى « عدوى » ذكر شده است .