ودو ركعت نماز ادا كرد وبه أسعد گفت كه : الحال مىروم كه خالوى تو را به هر حيله كه باشد براي تو بفرستم .
چون أسيد نيك اختر در برابر آن سعد أكبر پيدا شد سعد گفت : سوگند ياد مىكنم كه أسيد به روى ديگر مىآيد بغير آن رو كه از پيش ما رفت ، پس أسيد سعد را به هر حيله كه بود برداشت وبه نزد مصعب آورد ومصعب سورهء « حم تنزيل من الرحمن الرحيم » را بر أو خواند ، همين كه مصعب از سوره فارغ شد نور ايمان در جبين آن سعادتمند ساطع گرديد ، پس سعد به خانهء خود فرستاد ودو جامهء پاك طلبيد وغسل كرد وشهادت گفت ودو ركعت نماز ادا كرد ودست مصعب را گرفت وبه خانهء خود برد وگفت : امر خود را ظاهر كن واز هيچكس پروا مكن ، پس سعد آمد ودر ميان قبيلهء بنى عمرو بن عوف ايستاد وايشان را به آواز بلند ندا كرد كه : اى فرزندان عمرو بن عوف ! هيچ مرد وزن باكره وشوهردار وپير وجوان وكودك نماند مگر آنكه بيرون آيد كه امروز روزى نيست كه كسى در پرده وحجاب باشد ، چون همه جمع شدند گفت : حال من در ميان شما چگونه است ؟
گفتند : تو بزرگ مائي وهرچه مىفرمائى أطاعت مىكنيم وهيچ امر تو را رد نمىكنيم آنچه مىخواهى بفرما .
سعد گفت : سخن گفتن مردان وزنان وكودكان شما همه بر من حرام است تا گواهى دهيد به وحدانيّت خدا وبه پيغمبرى محمد رسول خدا ، وحمد مىكنم خداوندى را كه ما را به اين نعمت گرامى داشت واين همان پيغمبر است كه يهود ما را خبر مىدادند ، پس در آن روز همهء آن قبيله مسلمان شدند واسلام در ميان هر دو قبيلهء خزرج وأوس رواج بهم رسانيد واشراف هر دو قبيله مسلمان شدند زيرا كه همه از يهود أوصاف آن حضرت را شنيده بودند .
پس مصعب حقيقت حال را به خدمت حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم عرض كرد وآن حضرت مردم را مرخص فرمود كه هركه مسلمان شده است وقوم أو را شكنجه وآزار مىرسانند بروند به جانب مدينه ، پس يك يك از ايشان مىگريختند وبه مدينه مىآمدند ، وهركه از
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 809
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٠٩