تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 808

مساهمون:

ص٨٠٨
مىنمودند . وعبد اللّه بن أبي در آن وقت بزرگ خزرج بود ، وأوس وخزرج هر دو اتفاق كرده بودند كه أو را بر خود أمير گردانند به اعتبار شرافت وسخاوتى كه داشت واكليلى براي أو ساخته بودند وانتظار دانه‌اى مىكشيدند كه در ميان آن نصب كنند ، وأوس به اين نسبت به امارت أو راضى شده بودند با آنكه از قبيلهء ايشان نبود زيرا كه أو در جنگ بعاث با خزرج خروج نكرد وگفت : اين ظلم است از شما بر أوس . وچون أسعد به مدينه آمد وخبر آن حضرت منتشر شد امر پادشاهى وامارت عبد اللّه متزلزل شد وبه اين سبب سعى در ابطال اين امر مىنمود ، پس أسعد به مصعب گفت كه : خالوى من سعد بن معاذ از رؤساى أوس است ومرد شريف عاقلى است وقبيلهء عمرو بن عوف أو را أطاعت مىنمايند اگر أو مسلمان شود كار ما تمام مىشود ، بيا تا برويم به محلهء ايشان ؛ پس مصعب با أسعد به محلهء سعد بن معاذ آمد وبر سر چاهى از چاههاى ايشان نشستند وجمعى از جوانان بر دور ايشان گرد آمدند ومصعب قرآن را بر ايشان خواند ، وچون اين خبر به سعد بن معاذ رسيد أسيد بن حضير را كه از اشراف ايشان بود گفت كه : شنيده‌ام كه أسعد با اين مرد قرشي به محلهء ما آمده است وجوانان ما را فاسد مىكند برو وأو را نهى كن از اين امر . چون أسيد پيدا شد أسعد به مصعب گفت كه : اين مرد شريف بزرگى است واگر در امر ما داخل شود اميدوارم كه كار ما تمام شود ، وچون أسيد به نزديك ايشان رسيد به أسعد گفت كه : خالوى تو مىگويد كه : در مجالس ما ميا وجوانان ما را فاسد مگردان واز أوس بر خود بترس ، مصعب گفت : بنشين تا ما امر خود را بر تو عرض نمائيم اگر بپسندى داخل شو در آن واگر خواهى ما از محلهء شما بيرون مىرويم ، چون أسيد نشست ومصعب سوره‌اى از قرآن بر أو خواند نور اسلام خانهء دلش را روشن كرد وپرسيد : كسى كه داخل اين امر مىشود چه‌كار مىكند ؟ گفت : غسل مىكند ودو جامهء پاك مىپوشد وشهادتين مىگويد ودو ركعت نماز مىكند ، پس أسيد خود را با جامه در چاه افكند وغسل كرد وبيرون آمد وجامه‌هاى خود را فشرد وگفت : شهادت را بر من عرض كن ، پس كلمهء « لا إله إلّا اللّه ومحمّد رسول اللّه » گفت