تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 807

مساهمون:

ص٨٠٧
هرچند خويش شما باشند ، وبه پيمانهاى خدا وفا كنيد ، اين وصيّتها است كه خدا شما را كرده است شايد متذكر شويد . چون أسعد اين سخنان را شنيد نور ايمان در دلش درآمد وسعادت أزلي أو را دريافت وگفت : شهادت مىدهم كه خدائى بجز خداوند يگانه نيست وشهادت مىدهم كه تو رسول خدائى ، يا رسول اللّه ! پدر ومادرم فداى تو باد من از أهل مدينه‌ام از قبيلهء خزرج وميان ما وقبيلهء أوس ريسمانهاى گسيخته يعنى پيمانها شكسته است اگر خدا آنها را به سبب تو پيوند كند وما بين ايشان را به اصلاح آورد هيچ‌كس از تو عزيزتر نخواهد بود در ميان ما ، وهمراه من يكى از قوم ما هست اگر أو هم در اين امر داخل شود اميدواريم كه خدا امر ما را در باب تو تمام گرداند ، بخدا سوگند كه ما پيشتر خبر تو را از يهود مىشنيديم وبشارت مىدادند ما را به آمدن تو وخبر مىدادند ما را از صفت تو واميدواريم كه ديار ما محلّ هجرت تو باشد زيرا كه يهود ما را چنين خبر مىدادند وشكر مىكنيم خداوندى را كه مرا توفيق داد كه به خدمت تو رسيدم ، واللّه كه من براي آن آمده بودم كه از قريش سوگندى بگيرم وخدا از آن بهتر براي من ميسّر گردانيد . پس ذكوان آمد وأسعد گفت : اين است آن پيغمبرى كه يهود ما را به آن بشارت مىدادند وما را به صفات أو خبر مىدادند ، پس أو نيز ايمان آورد وگفتند : يا رسول اللّه ! كسى را با ما بفرست كه تعليم قرآن نمايد به ما ومردم را بخواند بسوى دين اسلام ؛ حضرت ، مصعب بن عمير را با ايشان فرستاد - وأو جوانى بود كم سال وبه ناز ونعمت پرورش يافته وپدر ومادرش أو را بسيار گرامى مىداشتند وهرگز از مكة بيرون نرفته بود ، وچون مسلمان شد پدر ومادرش أو را جفا كردند واز خود دور كردند وبا آن جناب در شعب مىبود وحالش بسيار متغير شده بود وتحمل شدتها بر أو دشوار بود وبسيارى از قرآن واحكام الهى فرا گرفته بود - پس أسعد وذكوان با مصعب متوجه مدينه شدند وچون به قوم خود رسيدند خبر آن جناب را ذكر كردند وأوصاف آن جناب را بيان كردند واز هر قبيله‌اى يك نفر ودو نفر مسلمان مىشدند ، ومصعب در خانهء أسعد مىبود وهر روز بيرون مىآمد وبر مجالس قبيلهء خزرج مىگرديد وايشان را بسوى اسلام دعوت مىنمود وجوانان أجابت أو
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 807 | العلامة المجلسي