چون أوس وخزرج هميشه از يهودان بنى قريظة وبنى النضير وبنى قينقاع كه در ميان ايشان بودند مىشنيدند كه در اين أوان مىبايد پيغمبرى از مكة بيرون آيد وبسوى مدينه هجرت نمايد وعرب را بسيار بكشد ، أسعد از استماع سخنان عتبه در خاطرش افتاد كه همان پيغمبر خواهد بود كه ايشان مىگفتند ، پرسيد كه : أو در كجاست ؟
عتبه گفت : در حجر إسماعيل نشسته است وايشان در درّه مىباشند وبيرون نمىآيند مگر در موسمها ، وگوش مده به سخن أو وبا أو سخن مگو كه أو جادوگر است وبه جادوى سخن خود دلهاى مردم را مىربايد ؛ واين در هنگامى بود كه بني هاشم هنوز در شعب أبى طالب محصور بودند .
أسعد گفت كه : من به عمره آمدهام والبتة مىبايدم به مسجد رفت براي طواف .
عتبه گفت : پنبه در گوشهاى خود پر كن تا سخن أو را نشنوى .
پس أسعد پنبه در گوشهاى خود گذاشت وداخل مسجد شد وحضرت با گروهى از بني هاشم در حجر إسماعيل نشسته بود ، چون مشغول طواف شد واز پيش آن جناب گذشت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نظري بسوى أو كرد وتبسّم نمود ، وچون يك شوط طواف كرد در شوط دوم در خاطر خود گفت كه : از من جاهلتر كسى نمىباشد ، چنين خبري در مكة باشد ومن حقيقت اين خبر را معلوم نكرده به مدينه روم روا نيست ؛ پس پنبه را از گوش خود بيرون آورد وچون به حضرت رسيد گفت : « أنعم صباحا » واين تحيّت ايشان بود .
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم سر برداشت وبه أو نظر كرد وفرمود كه : خدا از اين بهتر تحيّتى به ما داده است كه آن تحيّت أهل بهشت است « السّلام عليكم » .
أسعد گفت : ما را بسوى چه چيز دعوت مىكنى ؟
فرمود كه : شما را مىخوانم بسوى شهادت به وحدانيّت خدا وپيغمبرى من وبه آنكه شرك به خدا نياوريد ، وبا پدر ومادر نيكى كنيد ، وفرزندان خود را از بيم پريشانى نكشيد ، وگناهان ظاهر وپنهان را ترك كنيد ، وكسى را به ناحق مكشيد ، ونزديك مال يتيم نرويد مگر به وجهي كه نيكوتر باشد تا به حدّ بلوغ ورشد برسد ، وكيل وترازو را تمام بدهيد وكم نكنيد ، وچون سخنى گوئيد به عدالت وراستى بگوئيد ورعايت جانبي مكنيد
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 806
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٠٦