را براي أو نقل فرمود وأو را به اسلام دعوت نمود ، وآن حضرت هيچكس را حقير نمىشمرد كه تبليغ رسالت به أو ننمايد وشريف ووضيع وبنده وآزاد را به يك نسبت تبليغ رسالت مىنمود .
وچون عداس عالم بود وكتب سالفه را ديده بود وبر علم وكمال وشرافت وخصال آن حضرت مطّلع شد ايمان آورد وبر پاهاى خونين آن رسول امين افتاد ومىبوسيد وبر ديدههاى خود مىماليد ، چون به نزد آن دو ملعون برگشت گفتند : چرا براي محمد سجده كردى وهرگز براي ما كه آقاى توئيم چنين نكردى ؟ گفت : بزرگى وجلالت أو را شناختم ودل خود را در محبت أو درباختم ، ايشان خنديدند وگفتند : فريب أو را مخور كه أو بازى دهنده است « 1 » .
وابن شهرآشوب روايت كرده است كه : چون حضرت داخل طايف شد ديد كه عتبه وشيبه بر كرسي نشستهاند ، ايشان گفتند : الحال محمد مىآيد ودر پيش ما مىايستد ، چون حضرت به نزديك ايشان رسيد كرسي براي آن حضرت خم شد وايشان از كرسي افتادند ، پس گفتند : سحر تو از أهل مكة عاجز شد اكنون به طائف آمدى « 2 » ؟
وبه روايتي آن است كه : آن حضرت با زيد بن حارثه به جانب طائف رفت در أواخر ماه شوال سال دهم نبوّت وده روز يا پنجاه روز در آنجا ماند ، پس مراجعت فرمود بسوى مكة ، وچون از طائف بيرون آمد در زير درخت انگورى قرار گرفت وفرمود :
« اللّهم انّي اشكو إليك ضعف قوّتي وقلّة حيلتي وهواني على النّاس أنت ارحم الرّاحمين أنت ربّ المستضعفين وأنت ربّي ، إلى من تكلني ؟ إلى بعيد يتجهّمني أو إلى عدوّ ملّكته أمري ؟ ان لم يكن عليّ غضب فلا أبالي ولكنّ عافيتك هي أوسع لي ، أعوذ بنور وجهك الّذي أشرقت له الظّلمات وصلح عليه امر الدّنيا والآخرة من أن ينزل بي غضبك أو يحلّ عليّ سخطك ، لك العتبى حتّى ترضى ولا حول ولا قوّة الّا بك » واين دعا براي رفع
هامش
( 1 ) . إعلام الورى 53 . ونيز رجوع شود به تاريخ طبري 1 / 554 والمنتظم 3 / 13 .
( 2 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 172 .