تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 802

مساهمون:

ص٨٠٢
گريخت از ايشان وبه جانب كوهى رفت در مكة كه آن را حجون مىگويند « 1 » . وعياشى از آن حضرت روايت كرده است كه : حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم سه سال بعد از بعثت خود را پنهان داشت از كفار قريش در مكة وظاهر نمىشد وبا أو نبود بغير أمير المؤمنين عليه السّلام وخديجة تا آنكه حق تعالى امر كرد أو را كه دين خود را ظاهر كند وپروا نكند از مشركان ، پس آن حضرت ظاهر شد وخود را عرض مىكرد بر قبائل عرب واز ايشان يارى مىطلبيد ، وچون به نزد ايشان مىرفت مىگفتند : تو دروغگوئى از پيش ما برو « 2 » . وشيخ طبرسى وديگران روايت كرده‌اند كه : بعد از فوت أبو طالب شدت قريش بر حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مضاعف شد وبلاى آن حضرت از ايشان شديد شد ومتوجه طائف گرديد كه حجت الهى را بر ايشان تمام كند ، چون به طائف رسيد سه نفر از أكابر ايشان را كه بزرگان قبيلهء ثقيف بودند ملاقاة كرد وآن هر سه برادر يكديگر بودند ( عبد ياليل ، حبيب ، مسعود ) پسران عمرو ، پس اسلام را بر ايشان عرض كرد وبديهاى قوم خود را به ايشان شكايت كرد واز ايشان يارى طلبيد وايشان جوابهاى ناملايم گفتند آن حضرت را وقوم خود را تحريص بر ايذاى آن حضرت نمودند ، وآن گروه بىسعادت صف كشيدند بر سر راه آن سلطان سرير رسالت وبر هر گروه كه مىگذشت پاى فلك‌پيماى آن سيد أنبياء را به سنگ جفا خسته مىكردند تا آنكه خون از پاهاى مباركش روان شد ودر پناه باغي از باغهاى ايشان در سايهء درختى قرار گرفت ، ناگاه در آن باغ عتبه وشيبه را ديد ، وچون عداوت ايشان را مىدانست از ديدن ايشان ملول گرديد وايشان غلامي داشتند از أهل نينوى كه أو را « عداس » مىگفتند ، طبق انگورى به أو دادند وبراي آن حضرت فرستادند ، چون عداس به خدمت آن حضرت رسيد از أو پرسيد كه : از كدام شهري تو ؟ عداس عرض كرد : از نينوى ؛ حضرت فرمود : از شهر بندهء شايستهء خدا يونس بن متى ، وقصهء يونس عليه السّلام
هامش
( 1 ) . كافى 1 / 449 . ( 2 ) . تفسير عياشى 2 / 253 . ودر آن وهمچنين در بحار بجاى سه سال ، چند سال آمده است .
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 802 | العلامة المجلسي