تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 639

مساهمون:

ص٦٣٩
ايشان برس وميان ايشان حكم كن به راستى . گفت : يا رسول اللّه ! اينها در كجايند ؟ فرمود : در زير زمينند . أبو بكر گفت : من چگونه به زير زمين بروم وچگونه ميان ايشان حكم كنم وحال آنكه من زبان ايشان را نمىدانم ؟ پس عمر را تكليف به رفتن نمود وأو مثل أبو بكر جواب گفت ، وبه عثمان گفت وأو نيز چنين جواب گفت ، پس حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام را طلبيد وگفت : يا علي ! با برادر ما عرفطة برو وميان أو وقوم أو به راستى حكم كن ، حضرت در ساعت برخاست وشمشير خود را برداشت وبا عرفطة روانه شد . سلمان گفت : من همراه ايشان رفتم تا آنكه به ميان وادى صفا رسيدند پس حضرت به من نظر كرد وفرمود : خدا سعى تو را مزد دهد اى أبو عبد اللّه برگرد ، وزمين شكافته شد وايشان فرو رفتند ومن برگشتم وبسيار براي آن حضرت اندوهگين بودم ؛ وچون صبح شد حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با مردم نماز بامداد كرده آمد وبر كوه صفا نشست وصحابه برگرد آن حضرت برآمدند ، وبرگشتن أمير المؤمنين عليه السّلام دير شد وآفتاب بلند شد وهر كس سخنى مىگفت ومنافقان شماتت مىكردند ومىگفتند : الحمد للّه كه خدا ما را از أبو تراب راحت بخشيد وافتخار محمد به پسر عمّش برطرف شد ؛ تا آنكه ظهر شد وآن حضرت نماز ظهر را ادا نمود وبرگشت وباز در جاى خود قرار گرفت وبا أصحاب خود حديث مىفرمود ومردم اظهار نااميدى از مراجعت آن حضرت مىكردند تا آنكه وقت عصر داخل شد ونماز عصر را ادا فرمود وبرگشت وباز بر صفا نشست واندوه حضرت زيادة شد وشماتت منافقان مضاعف گرديد ونزديك شد كه آفتاب غروب كند ناگاه كوه صفا شكافته شد وأمير المؤمنين عليه السّلام مانند خورشيد تابان بيرون آمد وخون از شمشيرش مىريخت وعرفطة در خدمت آن حضرت بود ، پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم برخاست وأمير المؤمنين عليه السّلام را در بر گرفت وميان دو ديده‌اش را بوسيد وفرمود : چرا تا اين زمان خورشيد جمال خود را از ما پنهان داشتى وما را به شماتت منافقان گذاشتى ؟