برطرف شد متعجب شدم وبا خود گفتم كه : واللّه حادثهاى در فرزندان هاشم بهم رسيده است يا بهم خواهد رسيد ، پس ديگر مرا خواب نبرد ودر بقيهء آن شب وتمام روز متفكر بودم ؛ چون شب ديگر خوابيدم باز در نصف شب مردى سرپايى بر من زد وگفت : بنشين ، چون نشستم گفت : بشنو ، وباز شعري چند خواند كه مفادشان آنها بود كه گذشت ؛ وهمچنين در شب سوم آمد وباز مثل آن اشعار خواند ، پس من گفتم : آن كه مىگويى در كجاست ؟ گفت : در مكة ظاهر شده است ومردم را دعوت مىكند بسوى شهادت « لا إله إلّا اللّه ومحمد رسول اللّه » .
چون صبح شد بر ناقهء خود سوار شدم ومتوجه مكهء معظمه شدم وچون داخل شدم أول كسى را كه ديدم أبو سفيان بود ، مرد پير گمراهى ، پس بر أو سلام كردم وپرسيدم : چون است حال شما ؟ گفت : ارزانى وفراوانى در ميان ما هست وليكن يتيم أبو طالب دين ما را فاسد گردانيده است ، گفتم : چه نام دارد ؟ گفت : محمد واحمد ، گفتم : در كجاست ؟ گفت :
خديجة دختر خويلد را خواسته است ودر خانهء أو مىباشد ، پس سر ناقة را به آن جانب گردانيدم وچون به در خانهء خديجة رسيدم فرود آمدم وپاى ناقة را بستم ودر را كوبيدم ، خديجة گفت : كيست ؟ گفتم : محمد را مىخواهم ، گفت : پى كار خود برو نمىگذاريد محمد را يك ساعت در خانهء خود قرار بگيرد أو را آزار كرديد ودور كرديد واز شرّ شما به خانه گريخته است وباز أو را به حال خود نمىگذاريد ؟ گفتم : خدا رحم كند تو را من از يمن آمدهام وشايد خدا به بركت أو بر من منّت نهد ومرا هدايت كند ، مرا محروم مگردان از ديدن أو ؛ پس شنيدم كه محمد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم گفت : در را براي أو بگشا ، چون داخل شدم ديدم كه نور از روى آن حضرت ساطع بود وبه عقب سرش رفتم مهر نبوّت را ديدم كه در پشت مباركش نقش گرفته است پس جاى آن را بوسيدم وشعري چند در مدح آن حضرت خواندم ودر آن اشعار به قصهء خبر دادن جنّى اشعار كردم ومسلمان شدم ومرا مرحبا گفت وگرامى داشت ، پس به يمن برگشتم .
اصبغ بن نباته گفت : نام أو اسود بن قارب بود وبا آن حضرت به جنگ صفّين آمد ودر
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 642
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٤٢