كه خدا ايشان را به تو نرسانيده بود ومسلمان شدند ومن اسلام ايشان را قبول كردم « 1 » .
پنجم - به سند معتبر از سلمان رضى اللّه عنه روايت كردهاند كه : روزى حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در ابطح نشسته بود وبا جمعى از صحابه در خدمت آن حضرت نشسته بوديم وبا من سخن مىگفت ناگاه گردبادى پيدا شد وحركت كرد تا به نزديك آن حضرت رسيد واز ميان آن شخصي پيدا شد وگفت : يا رسول اللّه ! مرا قوم من به خدمت تو فرستادهاند وبه تو پناه آوردهايم واز تو أمان مىطلبيم ، گروهى از ما بر ما جور وستم كردهاند كسى را با من بفرست كه ميان ما وايشان موافق حكم خدا وكتاب خدا حكم كند وعهدها وپيمانهاى مؤكد از من بگير كه فردا بامداد أو را به تو برگردانم مگر آنكه حادثهاى از جانب خدا رخ نمايد كه مرا در آن اختياري نباشد .
حضرت فرمود : تو كيستى وقوم تو كيستند ؟
گفت : من عرفطة « 2 » پسر شمراخم از قبيلهء بنى نجاح ومن وجمعى از أهل من به آسمان مىرفتيم واز ملائكة خبرها مىشنيديم وچون تو مبعوث شدى ما را از آسمان منع كردند وبه تو ايمان آورديم وبعضي از قوم ما بر كفر خود ماندهاند وبه تو ايمان نياوردند وميان ما وايشان اختلاف بهم رسيده وايشان به عدد وقوّت از ما بيشترند ومياه ومراعى ما را گرفتهاند وبه ما وچهارپايان ما ضرر مىرسانند التماس داريم كسى را بفرستى كه به راستى ميان ما حكم كند .
حضرت فرمود : روى خود را بگشا كه ما ببينيم تو را بر هيئت خود كه دارى .
چون صورت خود را گشود مردى بود موى بسيار داشت وسرش بلند بود وديدههاى بلند داشت ودرازى ديدههايش در طول سرش بود وحدقههايش كوتاه بود ودندانهايى داشت مانند دندانهاى درندگان ، پس حضرت عهد وپيمان از أو گرفت كه هركه را با أو همراه كند روز ديگر برگرداند ، پس متوجه أبو بكر شد وفرمود كه : با عرفطة برو وبه أحوال
هامش
( 1 ) . ارشاد شيخ مفيد 1 / 339 ؛ إعلام الورى 180 ؛ خرايج 1 / 203 ؛ مناقب ابن شهرآشوب 2 / 102 .
( 2 ) . در عيون المعجزات « غطرفه » آمده است .