وديگ به حال خود بود وهيچ كم نشده بودند وچندين روز بعد از آن نيز از آن طعام خورديم « 1 » .
شصت ونهم - راوندى روايت كرده است از زياد بن الحرث صيدايى كه : رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم لشكرى بر سر قوم من فرستاد ، من گفتم : يا رسول اللّه ! لشكر را برگردان من ضامن مىشوم قوم من مسلمان شوند ، حضرت لشكر را برگردانيد ومن نامهاى به قوم خود نوشتم وايشان كس فرستادند واظهار اسلام كردند ، حضرت فرمود : تو مطاعى در ميان قوم خود ؟ عرض كردم : بلى خدا ايشان را به اسلام هدايت فرمود ؛ پس نامهاى نوشت ومرا بر قوم خود أمير كرد ، گفتم : قدرى از تصدّقات ايشان براي من مقرر فرما ، حضرت نامهاى نوشت وقدرى از صدقات ايشان براي من مقرر نمود .
واين واقعه در سفري بود ، چون به منزل ديگر فرود آمدند أهل آن منزل آمدند واز عامل خود نزد آن حضرت شكايت كردند ، حضرت فرمود : در امارت خيرى نيست براي مرد مؤمن ، پس مرد مؤمن ديگر آمد واز حضرت تصدّق طلبيد ، فرمود : هركه با توانگرى از مردم سؤال كند باعث درد سر ودرد شكم مىشود ، گفت : از صدقه به من بده ، فرمود :
حق تعالى در صدقه راضى نشده است نه به حكم پيغمبر ونه به حكم غير أو وخود در آن حكم كرده است وهشت قسمت نموده است اگر تو از آن اجزا هستى ما حقّ تو را به تو مىدهيم .
صيدايى گفت : چون آن سخن أول را در باب امارت وسخن ثاني را در باب صدقه شنيدم در دلم كراهتى از هر دو بهم رسيد ونامهء امارت ونامهء صدقه را به خدمت حضرت آوردم واز هر دو استعفا كردم ، حضرت فرمود كه : پس كسى را نشان ده كه اهليّت امارت داشته باشد ، من عرض كردم : يكى از آنها را كه از جانب قوم به رسالت آمده بودند ، پس عرض كردم به خدمت آن حضرت كه : ما چاهى داريم چون زمستان مىشود آب آن ما را
هامش
( 1 ) . تفسير قمى 2 / 178 ؛ خرايج 1 / 152 . ونيز رجوع شود به صحيح بخارى مجلد 3 جزء 6 / 46 ودلائل النبوة 3 / 416 .