تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 600

مساهمون:

ص٦٠٠
ايستاد وبه آواز بلند ندا كرد : اى گروه مسلمانان ! أجابت كنيد جابر را ، پس جميع مهاجران وأنصار از خندق بيرون آمدند ومتوجه خانهء جابر شدند وبه هر گروهى از أهل مدينه كه مىرسيد مىفرمود : أجابت كنيد دعوت جابر را ؛ پس به روايتي هفتصد نفر وبه روايتي هشتصد نفر وبه روايتي هزار نفر « 1 » جمع شدند . جابر گفت : من بسيار مضطرب شدم وبه خانه دويدم وگفتم : گروهى بىپايان با آن حضرت رو به خانهء ما آوردند ، زن گفت : آيا به حضرت گفتى كه چه چيز نزد ما هست ؟ گفتم : بلى ، گفت : پس بر تو چيزى نيست حضرت بهتر مىداند - آن زن از من داناتر بود - پس حضرت مردم را امر فرمود در بيرون خانه نشستند وخود با علي عليه السّلام داخل خانه شدند - به روايت ديگر : همه را داخل كرد وخانه گنجايش نداشت ، هر طايفه‌اى كه داخل مىشدند حضرت اشاره به ديوار مىكرد وديوار عقب مىرفت وخانه گشاده مىشد تا آنكه آن خانه گنجايش همه را بهم رسانيد « 2 » - پس پيغمبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بر سر تنور آمد وآب دهان مبارك خود را در تنور انداخت وديگ را گشود ودر ديگ نظر كرد وبه زن فرمود : نان را از تنور بكن ويك يك به من بده ، زن نان را از تنور مىكند وبه آن حضرت مىداد وحضرت با أمير المؤمنين عليه السّلام در ميان كاسه تريد مىكردند وچون كاسه پر شد فرمود : اى جابر ! يك ذراع گوسفند را با مرق بياور ، آوردم وبر روى تريد ريختند وده نفر از صحابه را طلبيد كه خوردند تا سير شدند ، پس بار ديگر كاسه را پر از تريد كرد وذراع ديگر طلبيد وده نفر خوردند ، پس بار ديگر كاسه را پر كرد وذراع ديگر طلبيد وجابر آورد ، مرتبهء چهارم كه ذراع از جابر طلبيد جابر گفت : يا رسول اللّه ! گوسفندى دو ذراع بيشتر ندارد ومن تا حال سه تا آوردم ، فرمود : اگر ساكت مىشدى همه از ذراع اين گوسفند مىخوردند ؛ به اين نحو ده نفر ده نفر مىطلبيد تا همهء صحابه سير شدند پس فرمود : اى جابر ! بيا تا ما وتو بخوريم ؛ پس من وپيغمبر وعلي عليه السّلام خورديم وبيرون آمديم وتنور
هامش
( 1 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 140 . ( 2 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 140 .