به نزديك آن حضرت آمد وسينهء خود را بر زمين گذاشت وفرياد مىكرد وآب از ديدهاش مىريخت ، حضرت فرمود : مىدانيد اين شتر چه مىگويد ؟
صحابه گفتند : خدا ورسول بهتر مىدانند .
فرمود : مىگويد صاحبش آن را كار فرموده واكنون كه پشتش مجروح ولاغر وپير شده است مىخواهد آن را نحر كند وگوشتش را بفروشد .
پس جابر را فرمود : برو وصاحبش را حاضر كن .
جابر گفت : من نمىشناسم صاحبش را .
فرمود : شتر خود تو را دلالت مىكند . پس شتر با جابر روانه شد ورفتند ، جابر گفت :
مرا از بازارها وكوچهها برد تا به مجلسي رسيدم كه جمعى نشسته بودند وآنجا ايستاد ، ايشان كه مرا ديدند أحوال حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ومسلمانان را از من پرسيدند ، گفتم : حال ايشان نيك است وليكن بگوييد كه صاحب اين شتر كيست ؟
يكى از ايشان گفت : منم .
گفتم : بيا كه جناب رسول خدا تو را مىطلبد ، گفت : براي چه امرى مىطلبد ؟ گفتم :
اين شتر آمده شكايتها از تو در خدمت آن جناب كرد ؛ پس أو همراه من آمد وچون به خدمت آن جناب رسيديم به صاحب شتر فرمود : شتر تو چنين شكايت از تو مىكند .
صاحب شتر گفت : راست مىگويد يا رسول اللّه .
حضرت فرمود : بفروش آن را به من .
گفت : به تو بخشيدم آن را يا رسول اللّه .
فرمود : نه ، بايد كه بفروشى .
پس حضرت آن را خريد وآزاد كرد ودر نواحي مدينه مىگرديد « 1 » وبه روش سائلان به خانههاى أنصار مىرفت وآن را حرمت مىداشتند وعلف وطعام مىدادند ودختران در خانهها براي آن طعام نگاه مىداشتند كه چون بيايد به آن بدهند ومىگفتند : آزاد كردهء
هامش
( 1 ) . اختصاص 299 ؛ بصائر الدرجات 350 .